تبليغاتX
داستان های جالب و خواندنی

چو در کابل این داستان فاش گشت

چو در کابل این داستان فاش گشت

 

سر مرزبان پر ز پرخاش گشت

برآشفت و سیندخت را پیش خواند

 

همه خشم رودابه بر وی براند

بدو گفت کاکنون جزین رای نیست

 

که با شاه گیتی مرا پای نیست

که آرمت با دخت ناپاک تن

 

کشم زارتان بر سر انجمن

مگر شاه ایران ازین خشم و کین

 

برآساید و رام گردد زمین


تمام متن را در اینجا بخوانید
+پیمان در 88/08/18 و ساعت 8 بعد از ظهر |

به مهراب و دستان رسید این سخن

به مهراب و دستان رسید این سخن

 

که شاه و سپهبد فگندند بن

خروشان ز کابل همی رفت زال

 

فروهشته لفج و برآورده یال

همی گفت اگر اژدهای دژم

 

بیاید که گیتی بسوزد به دم

چو کابلستان را بخواهد بسود

 

نخستین سر من بباید درود

به پیش پدر شد پر از خون جگر

 

پر اندیشه دل پر ز گفتار سر


تمام متن را در اینجا بخوانید
+پیمان در 88/08/18 و ساعت 6 بعد از ظهر |

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ

پس آگاهی آمد به شاه بزرگ

 

ز مهراب و دستان سام سترگ

ز پیوند مهراب وز مهر زال

 

وزان ناهمالان گشته همال

سخن رفت هر گونه با موبدان

 

به پیش سرافراز شاه ردان

چنین گفت با بخردان شهریار

 

که بر ما شود زین دژم روزگار

چو ایران ز چنگال شیر و پلنگ

 

برون آوریدم به رای و به جنگ


تمام متن را در اینجا بخوانید
+پیمان در 88/08/18 و ساعت 3 بعد از ظهر |

چو آمد ز درگاه مهراب شاد

چو آمد ز درگاه مهراب شاد

 

همی کرد از زال بسیار یاد

گرانمایه سیندخت را خفته دید

 

رخش پژمریده دل آشفته دید

بپرسید و گفتا چه بودت بگوی

 

چرا پژمرید آن چو گلبرگ روی

چنین داد پاسخ به مهراب باز

 

که اندیشه اندر دلم شد دراز

ازین کاخ آباد و این خواسته

 

وزین تازی اسپان آراسته


تمام متن را در اینجا بخوانید
+پیمان در 88/08/16 و ساعت 8 بعد از ظهر |

میان سپهدار و آن سرو بن

میان سپهدار و آن سرو بن

 

زنی بود گوینده شیرین سخن

پیام آوریدی سوی پهلوان

 

هم از پهلوان سوی سرو روان

سپهدار دستان مر او را بخواند

 

سخن هر چه بشنید با او براند

بدو گفت نزدیک رودابه رو

 

بگویش که ای نیک دل ماه نو

سخن چون زتنگی به سختی رسید

 

فراخیش را زود بینی کلید


تمام متن را در اینجا بخوانید
+پیمان در 88/08/16 و ساعت 2 بعد از ظهر |

چو برخاست از خواب با موبدان

چو برخاست از خواب با موبدان

 

یکی انجمن کرد با بخردان

گشاد آن سخن بر ستاره شمر

 

که فرجام این بر چه باشد گذر

دو گوهر چو آب و چو آتش به هم

 

برآمیخته باشد از بن ستم

همانا که باشد به روز شمار

 

فریدون و ضحاک را کارزار

از اختر بجوئید و پاسخ دهید

 

همه کار و کردار فرخ نهید


تمام متن را در اینجا بخوانید
+پیمان در 88/08/14 و ساعت 2 بعد از ظهر |