دختر رویاهای من

برنارد مالامود

برنارد مالامود

پس از آن كه میتكا، دست‌نوشته‌ی رمان غم‌انگیزش را در تهِ دودگرفته‌ی سطل آشغال كهنه‌ی توی حیاط خلوتِ خانه‌ی خانم لوتز سوزانده بود، خانم صاحب‌خانه به هر حیله و ترفندی متوسّل شد تا او را وسوسه كند كه از اتاقش بیرون بیاید؛ و او همان طور كه روی تختش دراز كشیده بود، می‌توانست از صداهای روی كفِ خانه و بوی عطر، متوجّه حضور زنی در ساختمان شود كه آزاد و تنها بود و احتمالاً سال‌ها پیش زن بی‌نظیری بوده؛ امّا او با چرخاندن كلید و حبس كردن خودش در اتاق، مثل یك زندانی، در برابر تمام این وسوسه‌ها مقاومت می‌كرد و فقط پس از نیمه‌های شب برای خریدن بیسكویت و چای یا گاه‌گداری، كمپوت بیرون می‌رفت؛ و زندگی‌اش هقته‌های متمادی به همین منوال بود.


تمام متن را در اینجا بخوانید

+پیمان در 91/09/22 و ساعت 11 قبل از ظهر |

ده تا سرخ‌پوست


ارنست همینگ وی
ارنست همينگ‌وي

 « چهارم ژوئيه‌»‌اي بود و نيک Nick شب، دير وقت، با ارابة جو گارنرJoe Garner و خانواده‌اش به خانه برمي‌گشت که توي راه از کنار نُه تا سرخ‌پوست مست گذشتند. يادش بود که نُه تا بودند چون جو گارنر که در هواي گرگ‌وميش ارابه مي‌راند دهانة اسب‌ها را کشيده بود و پائين پريده بود و سرخ‌پوستي را از کنار شيار چرخ بيرون کشيده بود. سرخ‌پوست خوابيده بود و صورتش روي خاک بود. جو سرخ‌پوست را کشيد کنار بوته‌ها و برگشت به ارابه.
 جو گفت« با اين يکي شدن نُه تا، همين گوشه کناران.»
 خانم گارنر گفت« سرخ‌پوستا.»
 نيک با دو تا پسرهاي گارنر در صندلي عقب بود. از آن‌جا بيرون را نگاه مي‌کرد که سرخ‌پوستي را که جو به کنار جاده کشيده بود ببيند.
 کارل پرسيد« بيلي تيبل‌شوBilly Tableshaw بود؟»
 « نه.»


تمام متن را در اینجا بخوانید

+پیمان در 90/09/23 و ساعت 9 قبل از ظهر |

رؤيت دخترصددرصد ايده‌ال در صبح‌گاه بهاري


‌هاروکي موراکامي 


صبح زيباي آوريل

در يکي از فرعي ‌هاي تنگِ
منطقه شيکِ ‌هاراجوکوِ توکيو
از کنار دختر صددرصد ايده‌الم رد مي‌شوم.
راستش را بخواهيد، آن‌قدر‌ها خوشگل نيست. هيچ ويژگي خاصي ندارد.


تمام متن را در اینجا بخوانید

+پیمان در 90/06/10 و ساعت 9 بعد از ظهر |

زنی که ساعت شش می‌آمد

 گاربریل گارسیا مارکز

 گاربریل گارسیا مارکز

 در متحرک باز شد. در آن ساعت کسی در رستوران خوزه نبود. ساعت تازه شش ضربه نواخته بود ومرد می‌دانست که مشتری‌های همیشگی تا پیش از ساعت شش‌ونیم پیدایشان نمی‌شود. زن،  به خلاف مشتری‌های هر روزه و منظم، هنوز آخرین ضربه ی ساعت شش نواخته نشده وارد شد و، مثل هر روز در آن ساعت، بی آن که لب از لب بردارد روی چارپایه نشست. سیگار روشن نشده ای را محکم زیر لب گرفته بود.


تمام متن را در اینجا بخوانید

+پیمان در 90/02/05 و ساعت 1 بعد از ظهر |

نخستين عشق


ساموئل بکت


ساموئل بکت

         من، درست يا نادرست، ازدواج خود را از حيث زمان با مرگ پدرم مرتبط مي‌کنم. ممکن است اين دو واقعه ازجهات ديگري نيز با يک‌ديگر ارتباط داشته باشند. به‌هرحال، دشوار مي‌توانم بگويم که در اين زمينه چه مي‌دانم.
         تا اين اندازه مي‌دانم که چندي پيش سر قبر پدرم رفتم و تاريخ وفات او را يادداشت کردم، فقط تاريخ وفات او را چون در آن روز تاريخ تولد او برايم اهميتي نداشت. صبح رفتم و عصر برگشتم، درهمان قبرستان چيزکي خوردم. اما چند روز بعد چون مي‌خواستم بدانم در چه سني مرده است ناچار بار ديگر سر قبر او رفتم تا تاريخ تولدش را يادداشت کنم. اين دو تاريخ اول و آخر را روي يک تکه کاغذ نوشتم که دم دست خود مي‌گذارم. اين شد که حالا مي‌توانم با اطمينان بگويم که در موقع ازدواج حتماً حدود بيست و پنج سال داشته‌ام. زيرا تاريخ تولد خودم را، تکرار مي‌کنم، تولد خودم را هرگز فراموش نکرده‌ام و هرگز ناچار نشده‌ام آن را در جايي بنويسم، تاريخ تولد خودم، دست کم هزارة آن، در حافظه‌ام با رقم‌هايي حک شده است که گذر عمر به سختي مي‌تواند آن‌ها را محو کند. روز تولدم را هم هروقت بخواهم به ياد مي‌آورم و اغلب آن را به شيوة خودم جشن مي‌گيرم، البته مدعي نيستم که هر بار روز تولدم فرا مي‌رسد چنين مي‌کنم، نه، چون زيادتر از اندازه فرامي‌رسد، اما اغلب اين کار را مي‌کنم.


تمام متن را در اینجا بخوانید

+پیمان در 89/09/08 و ساعت 5 بعد از ظهر |

حمام

نجف دريابندري 

نجف دريابندري

 

          صداي فرياد را من وقتي شنيدم که سر و صورتم را صابون زده بودم وچشم‌هايم بسته بود. اما فوراً چشم‌هايم را باز کردم و ديدم که يک نفر روي کف سيماني حمام افتاده است و دارد دست و پا مي‌زند و جيغ مي‌کشد.

          صابون چشم‌هايم را سوزاند. چشم‌ها را دوباره بستم و سرم را زير دوش گرفتم، و بعد چشم‌هايم را باز کردم.


تمام متن را در اینجا بخوانید

+پیمان در 89/01/01 و ساعت 0 قبل از ظهر |