تبليغاتX
داستان های جالب و خواندنی - ٢٠.گذر از تونل

گذر از تونل

دوريس لسينگ

 

دوريس لسينگ

 

 در نخستين بامداد تعطيلات، پسر جوان انگليسي سر پيچ جادة ساحلي ايستاد و به خليج وحشي صخرهاي چشم دوخت. ساحل شلوغي کهاز سالها پيش خيلي خوب با آن آشنا بود. جلوتر از او مادر کيفي با نوارهاي روشن در يک دست داشت و دست ديگرش را که در زير نور آفتاب بسيار سپيد مينمود، به نرمي تکان ميداد و قدم ميزد. پسر نگاه ناراضي خود را از بازوي سپيد و لخت مادر به سوي خليج چرخاند و در پي او راه خود را از سر گرفت.
مادر که متوجه غيبت پسرش شده بود تصميم گرفت براي يافتناش نگاهي بهاطراف بياندازد. بعد از ديدن پسر با لحني نگران گفت:
- آه ، تويي جري!
بعد لبخندي زد و ادامه داد:
- عزيزم چرا دوست نداري بامن بيآيي؟ نکنه دوست داري ...
از اينکه به خاطر گرفتاريهاي شخصي از علايقي که پسرش ممکن بود پنهاني در دلش پرورده باشد و او نسبت بهانها بي توجه بوده ، قلباً احساس گناه کرد شد. پسر با لبخند حاکي از پريشاني و پوزش کاملا آشنا بود. پشيمان
از کردة خود شروع به دويدن از پي مادر کرد و درهمان حال برگشت و از روي شانه نگاهي به طبيعت وحشي انداخت. همة صبح ضمن بازي در ساحل بهاين قضيه ميانديشيد.
صبح روز بعد، وقتي طبق معمول زمان شنا و حمام آفتاب رسيد، مادر پرسيد:
- جري ، نکند از اين ساحل حوصلهات سر رفته؟ دوست داري جاي ديگري بروي؟
جري بيدرنگ، بهدور از هرگونه ميل قاطع به دوري از مادر، با لحني سلحشورانه پاسخ داد:
- آه ، نه !
 اما وقتي داشتند از جاده سراشيبي پايين ميرفتند گفت :
- دلم ميخواهد بروم و صخرههاي پايين را تماشا کنم.
مادر موافقت کرد. صخرهها به نظر سرکش و وحشي ميآمدند و جنبندهاي به چشم نميخورد. اما اضافه کرد:
اشکالي نداره جري .
 اما بعد از اينکهاز تماشا سير شدي به ساحل بزرگ بيا و يا مستقيماً به ويلا برگرد.
 مادر دور شد. اينک بازوان سپيدش در نتيجة گردش زير آفتاب ديروز به سرخي ميزد.نزديک بود به دنبال مادر بدود چون نميتوانست تنها رفتن او را تحمل کند. اما اينکار را نکرد.
البته مادر هم پيش خود ميانديشيد که پسرش به حدي بزرگ شده که بتواند مواظب خودش باشد.
- آيا لازم است او را اينهمه وابسته به خود نگهدارم ؟ نبايد فکر کند که حتماً بايد هميشه پيش من باشد. بايد بيشتر دقت کنم.
زن بيوه بود و پسر يازده ساله تنها فرزندش بود. مصمم بود حد ميانه را نگهدارد، نه مالک مطلق اش باشد و نه در محبت کردن مضايقه کند. با نگراني به سوي ساحل اش براهافتاد.
جري وقتي ديد مادرش به ساحل اختصاصي خودشان رسيدهاز سراشيبي صخره ها به طرف خليج براهافتاد . از جايي کهاو ايستاده بود ، ميان صخرههاي قرمز- قهوهاي پايين ،چشم اندازي از حرکت امواج آبي متمايل به سبز با حاشية سپيد ديده ميشد. هر چه پايينتر ميرفت متوجه شاخابههاي خشن، صخرههاي تيز و گسترة سنگهاي کوچک پوزورويه ترد و شکنندة آنها ميشد که به رنگ ارغواني و آبي مايل به تيره در آمده بودند. با جستوخيز و دوان دوان فاصله چند ياردي مانده به خليج آبهاي سفيد و کم عمق کنارة ساحل را طي کرد و خود را به بازوان نرم آب سپرد و شروع به شنا کرد. پسر شناگر ماهري بود و شناکنان به سرعت از روي شنها درخشان گذشت و به سمت صخرههايي که چون هيولاهايي بيرنگ در ميان دريا سر از آب بدر آورده بودند رفت و بعد در درياي واقعي بود. درياي گرم که جريانات خنک زيرسطح آب رآنهايش را قلقلک ميداد.
وقتي بهاندازة کافي از ساحل دور شد برگشت و نه تنها خليج کوچک را در دوردست ، بلکه سنگ پوزهايي را که بين خليج و ساحل بزرگ قرار داشت تماشا کرد. روي سطح آب نوازشگر شناور ماند و به مادرش چشم دوخت. مادر آنجا بود. نقطهاي زرد رنگ زير چتري که به نظر مثل قاچي از پرتقال ميرسيد. پسر با احساس امنيت از اين که مادرش آنجا بود به ساحل بازگشت اما ناگهان حس کرد که تنهاست.
در لبة دماغة کوچک آنسوتر از سنگ پوزها اينجا و آنجا صخره هايي بودند که چند پسر داشتند روي آنها لباسهايشان را در مي آوردند. پسرها لخت از صخره ها پايين آمدند. پسر انگليسي بهطرف آنها شنا کرد اما فاصلهاش را بهاندازة کافي از آنها حفظ کرد. آنها از ساحل دور بودند و کاملاً برنزه شده بودند و به زباني حرف ميزدند که درکش براي پسر امکان نداشت. احساس با آنها بودن و يکي از آنها بودن وجود پسر را فرا گرفت. شناکنان کمي جلوتر رفت. پسرها برگشتند و با چشمان ريزو تيره شان که سرزندگي از آن مي باريد بهاو نگاه کردند. بعد يکي از آنها لبخندي زد و دست تکان داد. همين حرکت کافي بود. در چشم به هم زدني شناکنان پيش آنها رفت و روي يکي از صخرهها در کنارشان قرار گرفت. لبخندي از سر هيجان و نوميدي بر لب داشت. بچهها شادمانه بهاو خوشامد ميگفتند. کم کم ميکوشيد بر لبخند هيجاني حاکي از عدم درک زبان آنها فايق آيد. بچهها فهميدند کهاو فردي خارجي است کهاز ساحل اختصاصي خود دور شدهاست. خواستند که بيخيالش شوند اما او خوشحال بود. با آنها بود. آنها از بالاي صخره ها به پايين شيرجه ميرفتند و بعد از فرو رفتن در عمق آبهاي آبي دريا بالا مي آمدند و دوري ميزدند و از صخره بالا ميآمدند و منتظر ميشدند تا نوبتشان بار ديگر فرارسد.از نظر جري آنها پسر بزرگ بودند . در واقع مرد شده بودند. جري شيرجه زد و آنها نگاهش کردند. و بعد وقتي دوري در آب زد و از صخره بالا آمد تا در نوبت خود قرار بگيرد آنها جا برايش باز کردند و بهاين ترتيب در جمع آنها پذيرفته شد. او با اعتماد به نفس و غرور بار ديگر شيرجه زد.
کمي بعد پسري کهاز همه بزرکتر بود خودي نشان داد و به داخل آب شيرجه زد و بالا نيامد. بقيه تماشا ميکردند. جري که ديد پسر از آب بيرون نيامد شروع بهايما و اشاراتي کرد تا بهآنها هشدار بدهد. اما آنها با بيتفاوتي نگاهش کردند و بعد دوباره چشم به آب دوختند. بعد از مدتي نسبتاً طولاني پسر از آنسوي صخرهاز آب بيرون آمد و با فرياد پيروزي نفس حبس شده را با سرو صدا بيرون داد. بلافاصله بقيه شيرجه زدند. دريک لحظه، صبح مملو از شادي و نشاط بچه ها شد. بعد فضا و سطح آب خالي از سر و صدا شد اما در زيرآب جنب و جوش ادامه داشت.
جري شيرجه زد و به جمع شناگران زير آب پيوست. ديوارة سياه صخره را در زير آب ديد و بهان دست ساييد وبلافاصله به سطح آب برگشت. ديوارة صخره حايلي بود کهاز پشت آن مي توانست اطراف را ببيند. کسي را نديد. در زير آب سايه روشن هاي اندام شناگران محو شده بود. آنسوتر از ديوارة حصارگونة صخرةکي يکي از آب بالا آمدند. جري فکر کرد کهآنها حتماً از سوراخ يا حفرهاي در صخره گذشتهاند. دوباره شيرجه رفت. پايين آبهاي شورغير از ديوارة صخره چيزي نديد.وقتي به سطح آب آمد بچه ها روي صخرة شيرجه نشسته بودند و آماده دور بعدي مي شدند. جري ناراحت از شکست خود بهانگليسي داد زد:
- به من نگاه کنيد.
 و مثل تولهاي نادان شروع به حرکات عجيب و پاشيدن و مشت زدن بهآب کرد.
بچهها با نگاهي تحقيرآميز بهاو نگاه کردند . او تحقير و ناراحتي را ميشناخت. وقتي در آنجام کاري موفق نميشد و ميخواست توجه مادرش را جلب کند با اين نوع نگاه ناراحت کنندة مادر مواجه مي شد. احساس ميکرد شرم شکست چون رد زخمي پنهان نشدني در چهرهاش نمايان است . نگاهي به پسرهاي بزرگتر از خود انداخت و داد زد:
- بن ژور ! مرسي! ارور!موسيور، موسيور!
 در همين حال گوشهاي خود راگرفت و با دست تکان داد.
آب داخل دهانش شد. سرفه کرد و زير آب رفت و باز بالا آمد. بچه ها روي صخره بودند و بعد هوا پر از بوي بچههايي شد که شيرجه ميزدند. به نظر ميرسيد با کم شدن وزن بچه ها صخره بالاتر مي آيد. بعد صخره زير آفتاب گرم تنها ماند. جري شروع به شمردن کرد:
- يک، دو ، سه ...
وقتي شمارش به پنجاه رسيد وحشت کرد . با خود انديشيد الان همة بچه ها در حفره هاي پر آب صخره گير افتاده و در حال غرق شدن هستند. با رسيدن به عدد صد، بهاطرافش که احدي در آن به چشم نميخورد نگاه کرد و نوميدانه خواست تا در خواست کمک کند. جري سرعت شمارش را زياد کرد گويي اين کار باعث ميشد بچهها زودتر به سطح آب برگردند. در آن صبح آبي و خلوت هيچ چيز مثل شمارش او را وحشتزده نکرده بود. بارسيدن شمارش به صد و شصت آبهاي اطراف صخره مملو از بچههايي شد که يکي پس از ديگري همچون والهاي قهوهاي سر از آب بدر آوردند. بچه ها بي آنکه نگاهي بهاو بياندازند به سوي ساحل شنا کردند.
جري از صخره شيرجه بالا رفت و روي آن نشست. گرما و سختي صخره را زيرآنها احساس ميکرد. در ساحل بچه ها لباسهايشان را جمع مي کردند و به طرف سنگ پوزة ديگري ميرفتند. آنها ميخواستند از او دور شوند. جري فرياد کشيد ، داد زد و دستهاي مشت شدهاش را روي چشمهايش گذاشت و شروع به گريه کرد. کسي نبود کهاو را ببيند پس تا آنجا که مي توانست گريه کرد.
بنظرش رسيد که زمان زيادي طي شدهاست ، شناکنان تا جايي رسيد که مادرش را ديد. هنوز آنجا زير چتر پرتقالي رنگ دراز کشيده بود. شناکنان به سوي صخره بزرگ بازگشت. با خشم و عصبانيت از آن بالا رفت و به داخل آبي دريا شيرجه رفت . پايين و پايينتر رفت و به ديواره صخره دست کشيد اما شوري آب مانع از آن شد که چشمها را کامل باز کند و آن را ببيند.
به سطح آب بازگشت و شناکنان به ساحل برگشت و به ويلا رفت و منتظر مادرش شد. بزودي مادرش در حاليکه کيف نواري و بازوي برهنهاش را بهارامي تکان ميداد سلانه سلانه به ويلا بازگشت. جري با لحني شکست خورده و ناراحت گفت:
- عينک شنا مي خواهم.
مادر نگاهي آرام و کنجکاو بهاو انداخت و گفت :
- باشه عزيزم.
- همين الان مي خواهم . همين الان.
 و آنقدر اصرار کرد تا مادر به همراهاو به فروشگاه رفت. به محض خريدن عينک غواصي جري طوري آن را از دست مادر قاپيد که گويي مادر قصد دارد آن را براي خود نگهدارد و بلافاصلهاز سراشيبي جادة منتهي به خليج روان شد.
جري خودش را به صخره مورد نظر رساند و بعد از زدن عينک شيرجه زد. فشار آب تسمة عينک را شل کرد . جري ميدانست که بايد تا پايين صخره شنا کند، به سطح آب آمد ،عينک را محکم کرد، هواي کافي داخل ششها کشيد و پايين رفت . حالا مي توانست همه چيز را ببيند. گويي چشمهايش ديگر آن چشمهاي سابق نبودند. مانند چشمهاي ماهي، بي آنکه آب شور ناراحتاش کند همه چيز را شفاف و واضح ميديد.
شش يا هفت فوت پايين تر ، سنگ و شنهاي کف دريا شفاف و درخشان بودند. دو جسم خاکستري رنگ گرد و درازشبيه سنگ نمک و تنه چوب بيحرکت آنجا افتاده بودند. آنها دو ماهي بودند که تکاني خوردند و چرخي زدند شبيه رقص و دوباره سرجاي اول خود برگشتند. آب دريا در بالاي ماهي ها موج برداشت، گويي سنگي به آب انداخته باشند. باز ماهيهايي بهاندازه ناخن انگشت به رقص در آمدند و از لاي پاهايش عبور کردند. در يک لحظهاحساس کرد در دريايي از نقره شناور است. صخره بزرگي که بچه ها از آن عبور کرده بودند اصلاً معبري نداشت . بنابر اين براي پيدا کردن تونل مجبور بود پايينتر برود. چندين بار از آب بيرون آمد . ششهايش را پر هوا کرد و به پايين رفت. چندين بار سطح صخره را براي يافتن گذرگاه نوميدانه وارسي کرد. بعد در يکي از جستجوها وقتي زانويش را به سطح صخره ميزد، پايش در حفرهاي فرو رفت. تونل را يافته بود.
به سطح آب برگشت. دنبال تکه سنگي گشت که بتواند از صخره جدا کند. تکهاي سنگ بزرگ از صخره را کند و آن را برداشت و شيرجه زد. سنگ مانند لنگري او را به کف دريا رساند. به محل حفرهاي که پايش در آن فرو رفته بود رسيد . حفره سوراخي غيرمعمول و تاريک بود. ته حفره ديده نمي شد. دوباره سنگ لنگر خود را برداشت و کوشيد با استفادهاز وزن آن داخل حفره شود.
مجبور بود با سر داخل حفره شود. شانه هايش اجازة عبور نميدادند. شانههايش را از سويي به سوي ديگر حرکت ميداد. و تا کمر خود را داخل حفره کرد. تمي توانست چيزي ببيند. چيزي نرم و چسبناک به دهانش خورد. فلاخن سياهي جلوي صخرة خاکستري در مقابلش بود. وحشت سراسر وجودش را پر کرد.فکر کرد هشت پاست. در حاليکه خود را به عقب مي کشيد نگاهي بهاطراف انداخت . گياهان بي خطري را که دهانه تونل را پوشانده بودند کنار زد ، شنا کنان خود را بهافتاب سطح در يا رساند و رهسپار ساحل شد. روي صخرة شيرجه دراز کشيد. نگاهي به چاهابي پايين انداخت.مي دانست که بايد راهي از تونل، معبر، گذرگاه و يا هرچي که هست به آنسوي صخره پيدا کند.
قبل از همةادگرفت که بايد نفس اش را کنترل کند. دوباره باسنگي ديگر در دست شيرجه زد. بهاين ترتيب بدون هيچ تلاش اضافي خود را به کف دريا رساند. شروع به شمارش کرد ...يک ، دو ، سه ...حرکت خون را در سينهاش احساس مي کرد. پنجاه و يک ...پنجاه و دو...سينهاش درد گرفت . به سطح آب برگشت و نفسي تازه کرد. ديد که خورشيد پايين آمدهاست. سريعاً به ويلا برگشت و مادر را ديد که داشت غذا ميخورد. مادر تنها چيزي که پرسيد اين بود :
- خوش گذشت؟
و جري پاسخ داد:
- خيلي.
تمام شب خواب غار آبي را ديد و صبح به محض خوردن صبحانه به خليج رفت.
آنشب دماغش به شدت خون افتاد. ساعتها زير آب مانده بود تا حبس کردن نفس در سينه را تمرين کند و حالا احساس ضعف و سرگيجه مي کرد.مادر گفت :
- عزيزم اگه جاي تو بودم دست از اين کار مي کشيدم.
روز بعد و روزهاي بعد جري تمرين حبس نفس مي کرد ،گويي تمام زندگي و آيندهاش بهاين کار بستگي داشت. شب دوباره دماغش خون افتاد طوري که مادر اصرار کرد روز بعد باهاش برود. دردآور بود که روزش را بدون تمرين حياتي اش هدر دهد اما چارهاي نداشت و در ساحلي که فکر مي کرد مال بچه کوچولوهاست گذراند . ساحلي که مادرش مي توانست بدون احساس خطرزير آفتاب دراز بکشد. اين ساحل مال او نبود.
روز بعد بدون اجازه گرفتن از مادر و بدون اينکه مادرش متوجه غلط يا درست بودن موضوع شود به ساحل خودش رفت. در طي استراحت در يافت که شمارش نفس را بالا بردهاست . بچههاي بزرگتر براي عبور از تونل تا صد و شصت مقاومت کرده بودند و او از سر ترس اعداد را تندتر مي شمرد. احتمالاً حالا اگر مي کوشيد مي توانست از تونل عبور کند. اما هنوز نمي خواست امتحان کند. با مقاومتي آگاهانه بيصبري کودکانهاش را کنترل مي کرد. در عين حال در کف دريا روي سنگهايي کهاز بالا آورده بود دراز مي کشيد و مدخل تونل را بررسي مي کرد. تا آنجا که مي توانست سوراخ سنبه هاي آن را شناخته بود. خصوصا اينکه قبلاً فشار سنگها را بر شانه هاي خود احساس کرده بود.
وقتي مادر حضور نداشت در ويلا کنار ساعت مي نشست و زمان را محاسبه مي کرد. حالا با غرور مي توانست نفس را تا دو دقيقه حبس کند بدون اينکه چندان احساس ناراحتي کند. کلمه دو دقيقه سفر مخاطرهاميزي را که ضرورتا در انتظارش بود نزديکتر مي کرد. چهار روز بعد مادرش سر صبحانه گفت که بايد به خانه برگردند. يک روز قبل از ترک ويلا بايد کار را تمام مي کرد. با خودش گفت : حتي اگر به قيمت جانم تمام شود اينکار را مي کنم.اما دو روز قبل از حرکت شان روز پيروزي دچار خونريزي شديد بيني شد. طوريکه با احساس سرگيجگي مثل گياهي دريايي روي صخره دراز کشيد و جوي باريکي از خون را کهاز صخره به دريا ميريخت نظاره کرد. ترسيده بود. با خود مي انديشيد ممکن است در تونل سرگيجهاش بيشتر شود و در تونل گير بيافتد و بميرد .سرش را زير نور آفتاب تکان داد .کم مانده بود تسليم اين افکار شود. فکر کرد به خانه برگردد و تا تابستان سال بعد صبر کند حتماً تا آن زمان به حد کافي بزرگ مي شد و مي توانست از تونل عبور کند.
حتي بعد از اينکه فکر کرد تصميماش را گرفتهاست، متوجه شد که روي صخره نشسته و بهاعماق دريا چشم دوختهاست و ميدانست که درست در همين لحظه بعد از اينکه خونريزي بيني اش قطع شود و سرش کمي از درد و دوران آرام بگيرد ، تلاشش را خواهد کرد. اگر الان اين کار را نکند ديگر هيچوقت نخواهد توانست. ترس ولرز او از دو وحشت موازي بود ، ترس از عدم توانايي در امتحان کردن و ترس از تونل طولاني زير صخره ! حتي زير آفتاب نوراني صخرة حايل بسيار طولاني و سنگين به نظر مي آمد. هزاران تن سنگ و صخره روي جايي کهاو قرار بود از آن عبور کند قرار داشت. اگر آنجا ميمرد احتمالا تا سال آينده که پسربزرگها از آنجا عبور ميکردند و اسکلت او را مي يافتند کسي از مرگش خبردار نمي شد.
 عينک غواصياش را به چشم زد و بندهايش را محکم کرد و از خلاة آن مطمئن شد. دستهايش ميلرزيد. سنگينترين سنگ را انتخاب کرد، حالا نصف بدنش در خنکاي آب قرار داشت نصف ديگر بدنش زير آفتاب داغ بود. بار ديگر به آسمان صاف نگاه کرد، ششهايش را يکي دو بار از هوا آکند و خود را رها کرد تا به عمق برود. شروع به شمارش کرد. گوشه هاي سنگ را گرفته بود و همچنانکه قبلاً هم فکرش را کرده بود در حفره فرو رفت. شانههايش را تکان ميداد و با پاهايش خود را به جلو ميراند. بهزودي به محوطه بازتري رسيد. بدنش آزاد شده بود. در حفرة صخرهاي مملو از آب زرد مايل به خاکستري رها بود. آب او را با فشار به طرف سقف حفره ميراند. سنگهاي سقف حفره تيز بودند و پشتش را درد مي آوردند. هر چه تندتر با دستهايش خود را جلو ميکشيد و از پاهايش به عنوان اهرم استفاده ميکرد. سرش به جسمي تيز و سخت برخورد کرد و درد وجودش را آکند. پنجاه ، پنجاه و يک ، پنجاه و دو...چشمانش جايي را نميديد. و وزن آب و صخره بر رويش قرار داشت. هفتاد و يک ، هفتاد و دو...هنوز ششهايش درد نميکردند. احساس ميکرد مثل بادکنکي در هوا شناور است . ششهايش راحت بودند اما سرش قدري گيج ميرفت. بدون وقفه به سقف تيز و باريک حفره فشرده مي شد. دوباره به ياد هشت پاها افتاد. با خود گفت نکند حفره مملو از گياهاني باشد کهاو را گير بياندازند. از سر نگراني با فشار خود را جلو کشيد . سرش را دزديد و شروع به شنا کرد. دستها و پاهايش گويي در آبهاي آزادند و براحتي حرکت مي کردند.حتما حفره گشادتر شده بود. انديشيد بايد تندتر شنا کند و ميترسيد نکند حفره تنگ تر شود و يا سرش ناگهان به سنگي برخورد کند.
صد ، صد و يک ... آب روشنتر ميشد. حس پيروزي وجودش را آکند. ششهايش کم کم به درد ميآمدند. چند ضربة بيشتر ...حالا بايد از حفره خارج شود . تندتند ميشمرد. صد و پانزده و کمي بعد ، که به نظر سالي رسيد، باز هم صد و پانزده.آب اطرافش آبي گوهرگون بود. بالاي سرش شکافي را ميان صخره ديد. نور خورشيد از ميان آن مي تابيد وصخره سياه و تميز تونل را نمايان مي کرد. از سياهي تونل اندکي مانده بود. توش و توان خود را از دست داده بود. طوري به شکاف صخره در بالاي سرش نگاه کرد که گويي به جاي نور هوا در آن جريان دارد و آرزو کرد کاش ميتوانست دهانش را در شکاف بگذارد و با تمام وجود آن را به درون خود بکشد. يکصد و پنجاه ... صدايي در درونش اين عدد را تکرار کرد اما اين شماره را خيلي قبل به زبان آورده بود. بايد از آن تاريکي عبور مي کرد و گرنه غرق مي شد. سرش گيج ميرفت و درد شديدي ريه هايش را مي آزرد. صد و پنجاه ...صد وپنجاه ... اين عدد چون پتکي مدام بر سرش مي کوفت. نوميدانه بر هر گوشهاي از صخره چنگ مي انداخت و خود را جلو مي کشيد و آب تيره را پشت سر مي گذاشت . حس کرد دارد مي ميرد. هشياري اش را از دست داده بود. در مرز ناهوشياري کامل ، بطور غريزي براي نجات دست و پا ميزد. دردي ناشناخته و عظيمي در سرش پيچيد . و بعد انفجار نور سبز تاريکي را شکافت .حرکت دستها و پاهايش او را به درياي آزاد رساند.
به سطح آب رسيد . سرش خارج آب بود و مثل ماهي نفس نفس ميزد. ناي شنا و رساندن خود را به صخره نداشت.احساس مي کرد زير آب خواهد رفت و غرق خواهد شد. بعد با تلاشي غريزي به صخره چنگ زد و خود را بالا کشيد. دمر روي آن افتاد و تند تند نفس کشيد. چشمانش سياهي ميرفت و چيزي نمي ديد. خون چشمانش را گرفته بود و بشدت مي سوخت .بندهاي عينک غواصي را پاره کرد و مشتي خون به دريا ريخت. خون از دماغش جاري شده بود و محفظه ماسک را پر کرده بود.
مشتي از آب شور و خنک دريا برداشت و بيني اش را شست. قادر به تشخيص شوري آب و مزه خون نبود. بعد از مدتي ضربان قلبش آرامتر شد و نور چشمانش را باز يافت. بلند شد و نشست. پسرهاي بوميرا ديد که با فاصلة نيم مايل به شيرجه و شنا مشغول بودند. دوست نداشت پيش آنها برود. تنها چيزي که مي خواست برگشتن به خانه و استراحت بود.
بعد از مدت کوتاهي ، به ساحل رسيد و به آرامي راه ويلا را در پيش گرفت. خود را در بستر رها کرد و به خواب رفت . با صداي پايي کهاز مسير منتهي به ويلا به گوشش رسيد از خواب بيدار شد. مادرش برميگشت. با عجله به حمام رفت. دوست نداشت مادرش او را با چهرهاي خونين و رد پاي اشگ ببيند. از حمام بيرون آمد و مادر را با چهرهاي بشاش و خندان در ورودي ويلا ديد.
  مادر دستش را روي شانة برنزة جري گذاشت و گفت:
  - صبح خوش گذشت؟
 - اوه، عالي ، ممنون.
- چرا رنگت پريده و بعد بانگراني و ناراحتي پرسيد:
 - سر ِتو کجا زدي؟
- چيز مهمي نيست ، حالا يه جايي خورده ديگه.
مادر به دقت نگاهش کرد. پسر با چشماني خسته و بي حال چيزي را از او پنهان مي کرد. نگران شد. بعد با خود گفت :
-کولي بازي در نيار . جري ميتونه مثل ماهي شنا کنه ، هيچ اتفاقي براش نمي افته
نشستند تا ناهارشان را بخورند.
جري بي مقدمه گفت:
- مامان ...مي تونم حداقل دو دقيقه ، سه دقيقه زير آب بمانم.
- جدي ميگي عزيزم؟ به نظرم نبايد ديگه اينکارو انجام بدي...واسهامروز شنا کردن کافيه
مامان آماده بود تا اگه جري مخالفت کرد باهاش کل کل کند اما جري بلافاصله تسليم شد. رفتن به خليج اصلاً برايش اهميت نداشت.

+پیمان در 86/08/15 و ساعت 5 بعد از ظهر |