۰۹۱۸

نمیدونم چی شد امروز ساعت ٤ بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد . به سرم زد یه دوری تو اینترنت بزنم ، روشن کردن کامپیوتر همانا و با یه فاجعه روبرو شدن همان ، یعنی چی شده بود ، تنها یه صفحه سیاه رو روبروی خودم دیدم . این یه معنی بیشتر نداشت پرید ، بیچاره ویندوزم پرید و رفت نمیدونم کجا اما رفت . توی شک بودم که یک هو مبایلم زنگ خورد طی یه عملیات کاماندویی خودمو بهش رسوندم از ترس اینکه کسی بیدار نشه بجای اینکه جوابش رو بدم قطعش کردم ، شمارش برام آشنا نبود ۰۹۱۸ ، این دیگه کد کجاست ، یعنی کی میتونه باشه ، دیونه فکر نکرده مردم توی این ساعت ممکنه خواب باشن ، نمی تونه تصور کنه زنگ زدن به من توی این ساعت ممکنه باعث چه چیزایی بشه لازم بود مادرم با این صدا بیدار بشه و بعدش هزار و یه فکر خارج از صراط مستقیم راجبم بکنه ، خوب خدا رو شکر که بیدار نشد ، اما کی میتونه باشه این ۰۹۱۸ بعدا حتما جواب این حرکتش رو میدم ، فعلا باید برم سر وقت کامپیوتر خوب چکار کنم حالا هیچی دیگه مگه کاری جز عوض کردن ویندوز هم بلدم ، تعمیر ویندوز رو که باید دورش رو خط بکشم وقت تلف کردنه ، بعد از یک ساعت کلنجار با کامپیوتر درستش کردم ، خب دیگه وقتی آدم ساعت چهار بیدار بشه و یه شوک روحی هم بهش وارد بشه بایدم برای درمان خودش اقدام کنه چه درمانی بهتر از وبگردی رفتم سر وقت کانکشن ، ازکجا شروع کنم ، دوستای قدیمی ... یه سری به آبی ترین بزنم بد نیست چند وقتی هست که پیداش نیست از آخرین آپش چند هفته گذشته خوب دیگه دنیای مجازی اینطوریه نمیتونی از کسی خبر بگیری مگر اینکه خودش بخواد ، آخ آخ که این معدم چقدر سر و صدا می کنه باید یه چیزی بخورم اما باید قبلش چیزایی که تو زهنم دارن می چرخن رو یاداشت کنم.
الان دیگه ساعت ۶ صبح شده باید برم شاید این خدمت مقدس رو یه روز دیگه به پایان نزدیک کنم ، لباس پلنگی پوشیده پوتین واکس شده ، گت کرده ، آماده حرکت ، سلام صبح بخیرمادرم بود با یه نگاه عجیب این کلمات رو می گفت : دیشب وقتی خواب بودی یه نفر بهت زنگ زد داداشت جوابش رو داد و هر کاری کردم به من نگفت کی بود که زنگ زد ، از کنارم رد شد ، می دونم منظورش چیه ،اما طلا که پاکه این چیزا بهش نمی چسبه ، از روی کنجکاوی می خواستم بهش زنگ بزنم که وقتی ساعت رو نگاه کردم کاری به غیر از دویدن به ذهنم نرسید.
خدا رو شکر به سرویس رسیدم ، در دژبانی موقع ورود دژبان دیونه برای اینکه یه خودی نشون بده آمد جلو شروع کرد به گشتن ، یا ابا الفضل مبایل هنوز تو جیبمه ، مثل اینکه شانس با من بود پیداش نکرد ، خوشحال داشتم میدان صبحگاه رو رد می کردم که : زینگ زینگ ، مبایل شروع به زنگ زدن کرد ، طی یه عملیات کاماندویی دیگه صداش رو قطع کردم و با رعایت اصول اختفا و پوشش خودم رو به دفتر رسوندم . مادرم داشت یه میس دیگه برام می انداخت که جوابش رو دادم : الو سلام ... چرا مبایل رو با خودت بردی ترسیدی زنگ بزنم به یارو دستت رو بشه بعد از کلی قسم و انکار دست از سرم برداشت .
بفهمم کی بوده این ۰۹۱۸ حتما می کشمش ، بعد از ظهر بعد از پیاده شدن از مینیبوس ، چه اسمه جالبی داره این مینی بوس ، گوشی رو از تو نیام شمشیر بیرون کشیدم تا اونو توی سر۰۹۱۸ بکوبم ، اما ای دل غافل که مینیبوس هنوز نرفته و چند تا از رسمی ها دارن نگام میکنن ، خودم رو زدم به اون راه و جیم شدم ، این دیگه تصمیم به کشتن ۰۹۱۸ رو مهر تایید زد ، کاش یه اسلحه با خودم آورده بودم تا تیر بارونش کنم ، خب کجا بود این شمارش : رینگ ... رینگ ... پس چرا جواب نمی ده شاید فهمیده می خوام بکشمش ، نه خیر مثل اینکه خبری نیست.
این از کجا پیداش شد ، اخ اخ کاش امروز بیدار نمی شدم ، یکی از دخترای کوچه بازم باهاش چشم تو چشم شدم ، سلام کرد خواستم جوابش رو ندم اما چکار کنم بی ادبی میشد : علیکم از سلام ... خوب هستین ... مرسی ... چی خبر یادی از ما نمی کنین ... با یه اخم وحشتناک گفتم بله ... هیچی چرا عصبانی شدین ، سلام برسونیین ... به سلامت ... با این اخمی که من بهش کردم و لحنی که بهش بله دادم فکر کنم دیگه بهم نگاه هم نکنه ، چند وقتی میشد یعنی از موقعی که این سرویس جور شد که باهاش میرفتم پادگان چند بار در هفته میدیدمش که منتظر اتوبوس واحد ایستاده که بره دانشگاه ، من هم بخاطر قدمت و بچه محله بودن بهش سلام می کردم و سرم رو پایین مینداختم و رو ایستگاه منتظر می ایستادم ، نمیدونم چی شد که یه فکرایی تو ذهنش وارد شد و فکر کرد من بهش نظر دارم ، من هم که یه آدم بد اخلاق این چیزا رو قبول نداشتم . برگشتم خونه هیچ کس رو تا شعاع ٢٠٠٠ مایلیم هم پیدا نکردم نمیدونم کجا رفتن بزار یه زنگی به ٠۹۱۸ بزنم . دینگ دینگ اس ام اس اومد ٠۹۱۸بود من دارم میام خونتون چند دقیقه دیگه می رسم خدایا حالا بیا درستش کن کی می تونه باشه دوباره بهش زنگ زدم جواب نداد.
دیگه داشتم دیونه می شدم که زنگ در به صدا در اومد دلنگ دلنگ ، ایفون رو برداشتم و گفتم بله ...قلبم ایستاد یه صدای دخترونه بود گفتم شما صدا تغییرکرد و گفت دیونه در و باز کن منم وحید چرا باز نمیکنی ترسیدی آره بیا بیرون گفتم دیونه احمق الان میام تیکه تیکت میکنم این چه کاریه می کنی تو بودی دیشب زنگ زده بودی نگفتی با این کارت چه بلایی ممکنه سرم بیاد ، بیا تو اگه مردی ، بیچار وحید آوردمش توی خونه و از اونجایی که کسی نبود بهش کمک کنه تا می تونستم و به فکرم می رسید انواع بلاها رو سرش آوردم .
بیچاره بعد از اون بلایا شروع کرد به قسم خوردن که کار اون نبوده و بی گناه بوده و وقتی دیده من آمدم خونه خواسته یه سری به من زده باشه و برای شوخی صداش رو نازک کرده ، من هم شروع کردم به تعریف کردن ماجرا برای وحید ، توی اوج داستان بودم که ناگهان زنگ به صدا در اومد دلنگ دلنگ رفتم و آیفون رو برداشتم : کیه ، جا خوردم ، برگشتم سمت وحید و گفتم دختر همسای بیرون و میگه برم دم در یعنی چی می خواد ! وحید با نگاه مشکوک گفت تو که بهش نگفتی بیاد اینجا گفتم نه دیونه ، رفتم در رو باز کردم و بعد از چند لحظه برگشتم تو ، وحید پرسید چی می خواست گفتم : هیچی آومده بود بگه مادرم پیش مادرشه و نگران نباشم .
گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به ٠۹۱۸ ایندفعه جواب داد و وقتی صداش رو شنیدم فهمیدم کیه کلی خندیدم و خوشحال شدم یکی از دوستای قدیمی بود که چند سالی می شد که از محله رفته بودن و توی کردستان زندگی میکردن . دیشب توی اتوبوس خوابش نمی برده با خودش گفته بهم زنگ بزنه و بگه که داره میاد و خوشحالم کنه ولی دیگه نمیدونه چی به سر من آورده .




