تبليغاتX
داستان های جالب و خواندنی - ٠٨.هيولا

هيولا

گورکي

پرنده

 

روز گرم و ساکتي است. دنيا خاموش و آرام است: چشم آبي آسمان با مردمک آتشين خورشيدش با مهرباني به زمين مي نگرد. دريا مانند ورقه اي از فلز آبي و صاف است. قايقهاي ماهيگيري رنگارنگ چنان ساکت ايستاده اند که گوئي به نيمدايره خليج جوش خورده اند که مانند آسمان چشم را خيره مي کند. يک مرغ دريائي مي برد و بالهايش را تنبلانه به هم مي زند. در سطح آب مرغ ديگري ظاهر مي شود که سفيدتر و زيباتر از مرغ هواست.
در دوردست جزيره ارغواني رنگي آرام در آب شناور است يا شايد زير پرتو خورشيد دارد ذوب مي شود، تک صخره اي از دريا بيرون زده، گوهر درخشاني از نيمتاجي که خليج ناپل است.
ساحل سنگي با لبه هاي دندانه دار به دريا فرو مي رود. رويش را انبوه پيچکهاي تيره، درختان نارنج و ليمو و انجير، برگهاي نقره اي زيتون پوشانده است. گلهاي طلائي، سرخ، و سفيد از ميان شاخ و برگ درهمي که سراشيب به دريا وصل مي شود لبخند مي زنند. ميوه هاي زرد و نارنجي خاطره ستاره هاي گرم و مهتابي را که آسمان گرفته است و هوا نمناک، به ذهن مي آورد.
آسمان، دريا، و نفوس خاموشند و در اين آرامي انسان آرزو مي کند سرود بي صدائي را بشنود که زندگي به الاهه خورشيد مي فرستد.
زن بالا بلندي که لباس سياه پوشيده، از کوره راهي که از ميان باغها پيچ مي خورد از سنگي به سنگي مي جهد و راه مي پيمايد. لباسش از خورشيد رنگ باخته و قهوه اي لک دار شده است و حتي از دور نيز مي توان لکها را روي پارچه فرسوده ديد.
سرش برهنه است و موهاي نقره اي اش که حلقه حلقه روي پيشاني، شقيقه ها و گونه هاي تيره اش افتاده، از سفيدي برق مي زند، از آن جور موهاست که نمي توان با شانه صافشان کرد، صورتش خشن و عبو است، صورتي است که آدم اگر يکبار ببيند فراموشش نمي کند، چيزي جاوداني در آن صورت عبوس نهفته است. با ديدن آن چشمان سياه نمي توان به ياد صحراهاي سوزان مشرق، «دبورا» و «جوديت» نيفتاد.
سرش را زير انداخته و همانطوري که راه مي رود قلاب مي دوزد. قلابش مي درخشد و گلوله نخ در جائي از لباسش پنهان است، انگار نخ سرخ از قلبش بيرون مي آيد. راه سراشيب و ناهموار است، گاهگاه صداي افتادن سنگي شنيده مي شود اما زن گيس سفيد چنان با اطمينان راه مي رود که گويا در پاهايش چشمهائي هست که راه را مي بينند.
اينک قصه اي که مردم درباره اين زن مي گويند.
بيوه است، شوهرش که ماهيگير بود چندي پس از ازدواجشان به ماهيگيري رفت و ديگر برنگشت و زن با بچه اي در شکم تنها ماند. وقتي بچه به دنيا امد زن از مردم پنهانش کرد. مانند همه مادران به کوچه و پيش آفتاب نمي آورد، در گوشه تاريکي از کلبه اش توي قنداق مي گذاشت، و تا مدتها تنها چيزي که همسايه ها از بچه مي ديدند سري بزرگ و چشمهاي عظيم و بيحرکت در صورت زردرنگي بود. مي گفتند اين زن تندرست و چابک که زماني به گشاده روئي و بدون احساس خستگي با تنگدستي جنگيده و ديگران را قدرت و توان بخشيده بود اکنون ساکت و افسرده شده و از پشت پرده غم به دنيا نگاه مي کند و در نگاهش چيز عجيب و پريشاني هست.
طولي نکشيد که همه از بدبختي او با خبر شدند: بچه اش بدترکيب بود، به همين علت پنهانش مي کرد. سبب بدبختي اش همين بود.
وقتي همسايه ها از قضيه خبردار شدند گفتند که مي دانند يک زن اگر بچه عجيب الخلقه اي بزايد چقدر سرافکنده مي شود. حکمت اين کار پيش حضرت مريم است. اما بچه که گناهي ندارد، محروم کردنش از آفتاب درست نيست.
زن به حرفهايشان گوش کرد و آخر سر بچه را نشانشان داد. هيولائي بود با دست و پائي به اندازه پره هاي ماهي، سر عظيم باد کرده اي که روي گردن لاغر و درازي تکان تکان مي خورد، صورت چروکيده اي مانند صورت پير مردها، چشمهاي براق و دهن گشادي به خنده مرگباري باز شده بود!
زنها به ديدنش گريه کردند، مردها با نفرت نگاهش کردند و ساکت روي برگرداندند، مادر هيولا روي زمين نشست و گاهي صورتش را پنهان مي کرد و گاهي سرش را بلند مي کرد و با نگاه پرساني که هيچکس مفهومش را درک نمي کرد به همسايه ها خيره مي شد.
همسايه ها قوطي تابوت مانندي درست کردن و تويش را با خرده ريز پشم و کهنه پاره پر کردند و بچه عجيب الخلقه را در آن گهواره گرم و نرم گذاشتند و قوطي را در جائي از حياط که خنک بود نهادند به اين اميد نهاني که خورشيدي که هر روز معجزه اي مي کرد شايد معجزه ديگر بکند.
روزها گذشت اما سرعظيم، بدن دراز، و چهار عضو ناتوانش تغيير نيافت. فقط بيان حرص سيري ناپذير لبخندش مشخص شد و دهانش را دو رديف دندان تيزو کج پر کرد. پنجولهاي کوتاهتر جلوي ياد گرفت که چطور تکه هاي نان را بگيرد و بدون اشتباه به تنور گشاد دهانش بگذارد.
لال بود، اما هر وقت بوي خوراکي به دماغش مي رسيد زوزه مي کشيد و سر سنگينش را تکان مي داد و سفيدي کدر چشمهايش رنگ خون مي شد.
پر مي خورد و اشتهايش روز به روز زيادتر مي شد و هميشه زوزه مي کشيد. مادرش بي وقفه کار مي کرد اما در آمدش کم بود و گاهي اصلا چيزي گير نمي آورد. گله و شکايت نمي کرد، با بيميلي و هميشه ساکت اعانه هاي در و همسايه را قبول مي کرد. وقتي زن در خانه نبود همسايه ها از زوزه اش ذله مي شدند، به حياط مي دويدند و هر چه خوردني دم دستشان مي آمد از نان و سبزي و ميوه، به دهان سير نشدنيش مي تپاندند.
مي گفتند: يک روزي اين بچه دار و ندارت را مي خورد. چرا به تيمارستان يا مريضخانه نمي بريش؟
مي گفت: من او را دنيا آورده ام، غذايش را هم من بايد بدهم.
زن خوش بر و روئي بود و چند نفري بيهوده عاشقش شده بودند. روزي به يکي که بيشتر از ديگران نظر داشت گفت: نمي توانم زنت بشوم، مي ترسم هيولاي ديگري بزايم، نمي خواهم آبروي تو هم برود.
مرد کوشيد قانعش کند و گفت که حضرت مريم به همه مادرها مهربان است و به چشم خواهر خودش به آنها نگاه مي کند.
مادر هيولا گفت: نمي دانم چه گناهي کرده ام، اما مي بيني که چه مجازات سختي مي کشم.
مرد التماس کرد، گريه کرد، ديوانگي کرد اما زن باز جواب داد: نه، نمي توانم برخلاف دين رفتار کنم، برو!
و مرد گذاشت و رفت به جاي دوري و ديگر برنگشت.
بدين ترتيب زن سالها براي آن شکم بي انتها و آرواره هائي که پيوسته مي جنبيد خوراک تهيه مي کرد. پسرک ثمره کار، خون و زندگي مادر را مي بلعيد، سرش کم کم بزرگتر و ترسناکتر مي شد، مانند توپ بزرگي هر لحظه ممکن بود از گردن ضعيف و نازک جدا شود و بالاي خانه ها برود و اين ور و آن ور بخورد و تبلانه از جائي به جائي پرتاب شود.
بيگانه اي که تصادفاً به حياط نگاه مي کرد از آنچه ديده بود و مفهومش را درک نمي کرد هراسان مي ايستاد. کنار ديواري که رويش را پيچک گرفته، روي توده سنگهاي مذبح مانند، قوطي عجيبي قرار داد و از آن سر هيولائي بيرون زده صورت درشت چروک خورده و زرد در زمينه پيچک سبز نگاه تماشاچي را به خود مي کشيد و کسي که آن چشمهاي بيحال را که از زير پلکها زل زده و آن بيني پت و پهن، استخوانهاي خيلي گنده و غيرعادي گونه ها و آرواره ها، لبهاي سست لرزان، دو رشته دندان محکم، گوشهاي حساس حيواني، صورتک درت و حسابي ترسناک و بالاي آن موهاي ژوليد ه و مانند موي سياهان وز کرده اش را مي ديد نمي توانست خاطره اش را از ياد ببرد.
وقتي تکه خوراکي در دستش که مانند پنجه مارمولک کوچک و کوتاه بود مي گرفت مانند مرغ سرش را جلو و عقب مي برد و با دندانش آن را پاره مي کرد و خرخر بلندي راه مي انداخت. وقتي تمام مي کرد به آدمهاي دور و برش نگاه مي کرد و دندانهايش را نشان مي داد، آنوقت مردمک چشمهايش را کنار برآمدگي دماغش متمرکز مي کرد و با تفلائي شبيه جان کنش غذايش را هضم مي کرد. وقتي گرسنه مي شد گردنش را دراز مي کرد، سر شکمبه قرمزش را باز مي کرد و زبان دراز و شبيه مارش را پيچ و تاب مي داد و زوزه مي کشيد.
تماشاچيها که مي ديدنش صليب مي کشيدند و دعا مي خواندند و ناگهان همه زشتيهائي که مي شناختند و همه بدبختيهائي که دچارشان بودند به يادشان مي افتاد و رو بر مي گرداندند.
آهنگر پير سر سخت مي گفت: اين دهن را که مي بينم ياد آني مي افتم که همه تاب و توان مرا بلعيده. انگار زندگي و مرگ همه ما به خاطر انگلهاست.
اين سر بيزبان در ذهن همه افکار و احساسات غم آوري ايجاد مي کرد که روح انساني از آنها گريزان است.
مادر هيولا به حرفهائي که درباره پسرش مي زدند گوش مي داد موهايش سفيد و صورتش چروکدار شده بود. مدتها بود که خنده از يادش رفته بود. مردم مي دانستند که شبها ساکت کنار در مي ايستد و به آسمان خيره مي شود. انگار به انتظار کسي است.
از همديگر مي پرسيدند: منتظر چيست؟
همسايه هايش نصيحتش مي کردند که: بگذارش توي ميدان کليساي قديمي. خارجيها از آنجا مي آيند و مي روند. حتماً چند شاهي نصيبش مي شود.
اما مادر از تصور آن مي لرزيد: خيلي وحشتناک است آدمهاي جاهاي ديگر ببينندش. چه جور آدمي حسابمان مي کنند؟
همسايه ها مي گفتند: فقر همه جا هست، اين را همه مي دانند.
زن سرش را تکان مي داد.
اما خارجيها که از زور پيسي به همه گوشه و کنار محل مي رفتند و به حياطها سرک مي کشيدند البته يک روز هم از اين حياط سردر آوردند. زن در خانه بود و بيزاري و نفرت را در صورتهاي چاق اين مردم بيکاره ديد. از پسرش حرف مي زدند. دهنشان کج و راست مي شد و چشمهايشان را تنگ مي کردند. دردآورتر از همه حرفهائي بود که با لحن سرزنش و خصمانه و بدانديشي آشکار مي گفتند.
صداهاي اجنبي را به ياد سپرد و چندبار توي دلش- دل يک زن ايتاليائي و يک مادر- تکرا کرد . اهانتي را که در آنها نهفته بود احساس کرد، بعد پيش مأموري از آشنايانش رفت و معني کلمات را از او پرسيد.
مرد با سگرمه هاي درهم جواب داد: تا چه کسي اين حرف را زده باشد. معني اش اينست:«ايتاليا زودتر از نژادهاي ديگر روي زمين از بين مي رود.» اين دروغ را کجا شنيدي؟
زن بي آنکه جوابي بدهد رفت.
فرداي آن روز پسرش از پرخوري افتاد و به حال تشنج مرد.
زن در حياط، کنار قوطي نشسته و دستش را روي سر بي حيات پسرش گذاشته و منتظر بود و پرسان به چشمهاي کساني که مي آمدند به نعش نگاه کنند مي نگريست.
هيچکس حرف نمي زد، کسي از او سؤالي نمي کرد. با آنکه شايد خيلي ها دلشان مي خواست به خاطر اينکه از بردگي نجات يافه بش تبريک بگويند، يا دلداريش بدهند، چون از هر چيز گذشته پسرش را از دست داده بود. اما کسي چيزي نگفت. گاهي مردم درک مي کنند مطالبي هست که بايد نگفته شان گذاشت.
زماني همانطور با چشمهاي پرسان به همسايه ها نگاه کرد. دلش مانند آنها سبک شده بود.

+پیمان در 85/09/24 و ساعت 3 بعد از ظهر |