عكس
رودي دويل
پير شدن خيلي بد نبود. تاسي به مارتين ميآمد. همه همين را ميگفتند. كمي جا خورده بود كه بايد شلوار دو شماره بزرگتر بپوشد ولي دوباره شلوار گشاد پوشيدن خوشايند بود، بلند كه ميشود برود خلا يا هر جا، هي بكشد بالا. خودش را گول ميزد، ميدانست، ولي خب، موضوع همين بود، داشت خودش را گول ميزد. چاق شده بود ولي احساس ميكرد يك كم لاغر شده.
چيزهاي ديگري هم بود كه ربطي به هيكل و سن و سالش نداشت. يكي بزرگ شدن بچهها بود و آن آزادي كه ديگر فراموش كرده بود. سالهاي سال اگر ميخواست صبحها در رختخواب بماند بايد به دقت برنامهريزي ميكرد. به زنش ليزي بايد ميگفت. به بچهها بايد ميگفت يعني تقريباً ازشان درخواست ميكرد. ارزش الم شنگه را نداشت. سالهاي سال، تمام آن سالهايي كه بچهها داشتند بزرگ ميشدند، كشيك بود. يكي از رفقايش اين اصطلاح را به كار برده بود، كشيك. آن شب توي كافة محله چهارتايشان دور يك ميز پايه بلند نشسته بودند، .دوستش دربارة زندگي خودش حرف زده بود ولي زندگي همهشان را توصيف كرده بود.
نوئل گفته بود: من مثل يك دكترم ولي بدون پول بيزبانش.
همه لبخند زده و سر تكان داده بودند.
اين چيزها را دوست داشت. بله، بيشتر وقتها به عهد و عيال و اين زندگي علاقه داشت و هيچوقت به ضرباني كه بالاي چشم چپش ميتپيد توجهي نكرده بود، گاهي حسي مثل زياد قهوه خوردن يا بيآبي بدن داشت، از يك چيزي يا خيلي زياد يا خيلي كم، كه حالا فكر ميكرد احتمالاً مربوط به فشار آن جور زندگي بوده . سالهاي سال، هركاري كرده بود، هر جايي رفته بود، آن ضربان – آن رگ. هر دقيقه از قبل برنامهريزي شده و به دردي خورده بود. چهار بچه داشت. بين اولي و آخري يازده سال اختلاف بود. ديگر دورهاش سر آمده بود. به نظر تمام شده بود، ضربان هم از بين رفته بود.
كمي طول كشيده بود. شنبه صبح زود بيدار ِ بيدار ميشد و كاري نداشت. با پنج تا بطري خالي و يك كارتن به طرف مركز بازيافت در كولاك (Coolock) رانندگي ميكرد. كارتن را تا ميكرد، روي جعبهها و روزنامهها ميتپاند و بلند كردن يكي از بچهها يادش ميآمد، معمولاً دختر كوچولو، كه به شكافي كه كارتنها را توي آن ميچپاندند دستش برسد. مانده بود متحير كه بيرون از خانه چه غلطي ميكند حال آنكه ميتوانست توي خانه در رختخواب بماند.
به سمت هاوث (Hawth) رانندگي ميکرد و به كساني كه ماهي ميخريدند نگاه ميكرد. موقع رانندگي احساس ميكرد مفيد است. از توي آينة جلو كه نگاه ميكرد، ديگر بچهاي عقب ننشسته بود، فقط ماشينها را پشت سرش ميديد. مدتي طول كشيده بود تا دست از اين كار بردارد. بله بيش از يكسال. تا مدتها بعد از اين كه بچهها ديگر احتياجي بهش نداشتند، رانندگي كرد و بعد دست برداشت. حالا ميتوانست بدون اينكه خيلي به اين چيزها فكر كند، نفسي بكشد.
ديگر كشيك نبود و نوئل مرده بود.
دلش براي بچهها تنگ شد. دوتايشان هنوز توي خانه بودند. وقتي او را ميديدند لبخند ميزدند. گاهي بعد از اين كه غذا تمام ميشد چند دقيقهاي سرميز ميماندند، گپ ميزدند. بيشتر با ليزي تا او. ولي بازهم خوب بود. آدم خوشش ميآمد. او و ليزي به لحاظي عاقل بودند. نوجواني بچهها را هر جوري بود، بدون غم و غصة زياد از حد پشت سر گذاشته بودند. نه اعتيادي نه حاملگي، استفراغ و فرياد هم كمتر از ديگر خانههاي محلهشان بود. بچههاي محشري بودند. دلش برايشان تنگ شد. اگر به اين چيزها فكر ميكرد، فكر ميكرد كه ديگر بچه ندارد – اين درست همان چيزي بود كه اگر هنرپيشه بود گريهاش را در ميآورد. ارتباطش با زنش هميشه خوشايند بود و گاهي كمتر گاهي بيشتر، هميشه از هم خوششان ميآمد.
و زنهاي ديگري هم بودند. زنها از مرد جا افتاده خوششان ميآيد. اين را يك جايي خوانده بود، اتاق انتظار دندانپزشكي، دكتري، جايي. يا از آن حرفهايي است كه آدم با آن بزرگ ميشود. زنها از مرد مسن خوششان ميآيد. خودش كه اصلاً باور نميكرد. حتي وقتي كه به نظر بعضي زنها و مردهاي مسنتر ظاهرش كمي تغير كرد. هميشه فكر ميكرد اين چيزها را بايد از ذهن پاك كرد.
هنوز هم همين اعتقاد را داشت از وقتي هم كه به زنهايي كه اغواگرانه بهش نگاه ميكردند توجهش جلب شده بود، اعتقادش بيشتر هم شده بود. جوانها نه، فكر نميكرد بتواند با آنها كنار بيايد، لبخند بعضي از اين ارنئوثهاي خوشگلِ نصف سن خودش را جواب بدهد. نه، منظور عاقله زن بود، زنهاي مسنتر، بعضي زنهاي جاافتاده. يكي دو تا از آنها. زني بالاي خيابان بود كه هميشه برايش دست تكان ميداد – آن طرف خيابان زندگي ميكرد، نزديك مغازهها- و از اين فاصله كه محشر بود. يك صبح يكشنبه كه از پشت روزنامههاي فروشگاه «اسپار» دنبالش ميگشت ، ديد درست بغل دستش ايستاده. بوي عطرش را ميشنيد، از نزديك خوشگل بود كمي به سرولباسش رسيده بود، آرا و پيراي يكشنبهاي دمده كرده بود و وقتي مرد را ديد سرخ شد.
-سلام.
-سلام.
زن يك كم دستپاچه شد.
-چه روز خوبي.
-عالي.
خوشش آمد. فكر كرد، فقط با بودنش آنجا، فقط با مسنتر بودن، فقط با صبح يكشنبه در «اسپار» بودن، مختصري قاپ خانم را دزديده است. توي صورت خودش هم گرما حس كرد. خريدي كرد و يك جور بيهدفي بيرون از فروشگاه وقتش را گرفت. آرزو كرد، نه خيلي، كه با آن خانم دو تايي قدم زنان برميگشتند. گپ ميزدند تا به خانة او برسند. كمي همه اختلاط دم در خانهاش و بعد هم راه ميافتاد طرف خانه خودش. ولي نشد. تنهايي پياده به خانه آمد. آن خانم با ماشيناش از جلوي او گذشت. از جلوي خانة خودش هم گذشت. شايد جاي ديگري ميرفت، پيش مادرش با يك جاي ديگر. شوهرش رانندگي ميكرد.
خوب بود. خيلي هم علاقه نداشت بيشتر از اين جلو برود، فكر هم نميكرد كه دل و جرأتش را داشته باشد. بگذريم ، يك دوست ديگرش، ديوي، كه چند سال پيش از عيالش جدا شده بود، بدبخت بيچاره، برگشته بود با مادرش زندگي ميكرد چون عرضة كار ديگري را نداشت. ولي اين ديوي يكشنبه شبها به كافة ديگري رفت از آنهايي كه زن و مردهاي مجرد و بيسر و همسر مثل خودش ميرفتند و بعد از چند ماه به قانون ديوي دست پيدا كرد: تمام زنهاي بالاي چهل سال ناقص العقلاند. توي كافة محل اين را اعلام كرده بود. در يكي از چهارشنبه شبهايشان، و هيچكدام از دوستانش مخالفت نكرده بودند.
با اين حال مارتين خوش شانس بود، ليزي يك جور خل وضعي جذاب داشت. ديوانگي بهش ميآمد. خودش ميدانست. و همين بهترش ميكرد. مارتين هم هيچوقت كاري نكرده بود كه خرابش كند.
ولي اين موضوع پير شدن خيلي هم جالب نبود، اصلاً. هروقت يك چيزي بلند ميكرد يا خم ميشد بند كفشش را ببندد و از اين كارها، هن و هنش بلند ميشد. از اين هن هن منزجر بود. به خودش ميگفت بس كن ديگر، ولي يادش ميرفت. يك كار فطري شده بود. توي حمام صابون را بردار، هن هن. استارت ماشين چمن زني را بزن، هن هن. مجبور نبود هن هن كند. راحت ميتوانست هم خم شود و هم كارهاي ديگر را بكند. از رفقا پرسيد. همة آنها هم هن هن ميكردند.
بعد موضوع سرطان پيش آمد. خودش نه. خودش هيچوقت سرطان نگرفته بود. همان دوستش كه مرد. نوئل مرضش سرطان بود. يك كم نفس كم آورد. رفت پيش دكتر. از آنجا يك راست به بيمارستان بيومانث. دو روز بعد با اخبار و وقت شيمي درماني برگشت يك روز بعدش توي كافة محل اينها را گفت، توي آن همه دود نشسته بودند، اين چند ماه قبل از ممنوعيت سيگار بود.
مارتين سيگار نميكشيد. هيچوقت. نوئل ميكشيد. ولي يكسالي ميشد كه ترك كرده بود. قبل از اين سرطان يا دست كم قبل از اين كه بفهمد سرطان دارد.
هيچكدامشان چيزي نگفتند، كمي ساكت ماندند، منتظر شدند حرفش را ادامه بدهد و يك كم خوف آنرا كم كند. مارتين ديد ديوي سيگارش را توي زيرسيگاري له كرد و با دستش دودهاي آخري را كه بالا ميرفت عقب زد.
نوئل گفت: گفتهاند براي شيمي درماني و اين حرفها هنوز دير نشده و ميتوانند متوقفش كنند. و همگي او را ديدند كه داشت آهسته آهسته ميمرد. آهسته نه، حالاست كه به نظر آهسته ميآيد. از شروع تا پايان. ولي همان موقع خوب بود، به نظر خوب ميآمد. با شيمي درماني موهايش ريخت، ولي بازهم قيافهاش خوب بود. وارد سال دوم شد و همه فكر كردند از پس آن برآمده. ولي بعد واقعاً شروع شد. بايد ميرفتند خانه ديدنش. آنجا مينشست اكسيژن هم بغل دستش، يكي از آن كپسولها. چشمهايش ديگر داشت گشاد ميشد و جان ميكند تا بلند شود دم در برود و خداحافظي كند.
-زحمت نكش. خودمان ميرويم.
-نه، نه تا دم در باهاتون ميآم.
تا دم در برسد تا ابد طول ميكشيد. دم در دست تكان ميداد، به او و به لبخند اسكلتي احمقانهاش و آن بلوزي كه خيلي برايش گشاد شده بود، لبخند ميزدند.
سوار ماشين ميشدند و بعد حرف ميزدند.
-مثل اين كه خوب نميشود، نه؟
-نه.
بعد تا مدتي حرفي نميزدند.
- بهتر است برويم. تعجب ميكند چرا جنب نميخوريم.
- درسته، باشه.
ليزي ميدانست كه نوئل حالش خوش نيست و هرچند وقتي حالش را از مارتين ميپرسيد. اين بار هم پرسيد و مارتين گفت و گريه كرد و ليزي سرش را در آغوش گرفت. حدود يك هفته بعد، مارتين رفت خلا و وقتي بلند شد سيفون بزند اطراف كاسة توالت خون بود. قبل از اين كه درست ملتفت شود كه خون خودش است سيفون را زده بود. چيزي نگفت. دفعه بعد خون نديد، دفعة بعدش هم نديد. ولي بعد دوباره ديد؛ كاغذ توالت يك جور عجيبي شده بود، خيلي قرمز. بايد تلفن ميزد كه مريض است و خانه ميماند. چون مثل يك آدم خل عضلاتش ميگرفت و عرق ميكرد. به ليزي گفت. برگشت توي رختخواب. ليزي كنارش نشست.
-خون؟
گفت: آره
-واي، ميسوزه؟
گفت: اي. راحت نيستم.
ليزي گفت: من به مطب دكتر تلفن ميكنم.
به ساعتش نگاه كرد.
-بايد هنوز باشد.
مارتين گفت: نه.
-چرا.
مارتين گفت: باشد.
بايد بازهم از جايش بلند ميشد. بايد ميرفت خلا.
ليزي گفت: طفلك.
مارتين از پشت او رد شد.
گفت: ببخشيد.
ميشنيد كه ليزي پشت در توالت است. دلش ميخواست ليزي برود.
سرطان نبود. كارش به متخصص كشيد و سه هفته بعد از آن كولونوسكوپي كرد. يك دوربين فايبر اوپتيك فرستادند تا آپانديسش، روي يك جاي تخت مانندي دراز كشيد، همانطور كه گفتند به پهلوي چپ چرخيد. دكتر متخصص بهش سوزن زد، يك آمپول به بازو. وقتي بيدار شد. تمام شده و توي يك اتاق ديگر بود. تست و چاي به او دادند و يك دفعه دكتر متخصص كنارش ظاهر شد، مارتين هنوز كمي گيج بود، دكتر گفت كه بيماري ديورتيكول دارد. دكتر متخصص اسم مرض را روي يك تكه كاغذ نوشت، يك چيزهايي هم دربارة جستوجو در اينترنت گفت و بعد رفت پشت پرده و مارتين ديگر او را نديد. وقتي به خانه رسيد، توي اينترنت گشت و براي چند دقيقه بيمعني، آرزو كرد كه مرضش سرطان باشد. اَه حالش بههم خورد. ديورتيكولها حفرههايي هستند كه توي ديوارة روده به وجود ميآيند. داشت رودة خودش را احساس ميكرد، ميتوانست ضربانش را، پيچ و واپيچش را احساس كند. بلند شد. دوباره نشست. درد، سرما، تب، تغيير عادات رودهاي. انگشتش را روي صفحه مانيتور، زير هر كدام از اين لغتها ميكشيد، سوراخ، تشكيل آبسه يا فيستول. يك فرهنگنامه در اتاق دخترش پيدا كرد و دنبال آبسه گشت. هيچوقت دقيقاً نفهميده بود يك آبسه چي هست. يك دندان درد شديد. منطقهاي متورم در بدنة نسج كه درون آن عفونت ميكند. فرهنگنامه را سر جايش گذاشت. روي تخت دخترش نشست و شكلات مارسي را كه كنار فرهنگنامه پيدا كرده بود، خورد. ديگر دنبال فيستول نگشت. براي فيستول دير نميشد. همينقدر كه ميدانست كافي بود.
نميتوانست به كسي بگويد. نميتوانست به ليزي بگويد. ديگر نميگذاشت دست بهش بزند. شايد هم ميگذاشت، با ترحم و هراس، و مارتين هم متوجه ميشد.
عفونت.
رفقا آماده، دفعة بعد من ميگوزم. ميتوانست از مرضاش جوك بسازد. جوك ساختنش خوب بود. هرچيزي را اسباب خنده كردن كارشان بود. ولي بازهم حالشان به هم ميخورد.
چرا مارتين، چرا او، چه گناهي كرده بود كه مستحق حفره و عفونت بود؟ سرطان شأن دارد، در مقايسه با اين، چيزي است كه ميشود بهش افتخار كرد. اما اين، يك دستاورد گه. تشكيل فيستول ديگر چه گهي بود؟ باز هم دنبالش نگشت.
نوئل توي آسايشگاه بود. ديگر براي خانه ماندن خيلي ضعيف شده بود. در روزهاي آخر تابستان، يك بعدازظهر يكشنبه رفتند او را ببينند. اتاق خوشگلي داشت. پنجره باز بود. بوي گلها ميآمد و مارتين صداي پرندهها را ميشنيد. نوئل لبة تختش نشسته بود. سرش خم بود و صدايش از توي ماسك اكسيژن ميآمد. صداي صوت بالا ميداد، انگار صدايش اصلاً تحليل نرفته، انگار هر تكه از هر واژهها را ازش بيرون ميكشند. دربارة چيزهاي معمولي گپ زدند، فوتبال و اين چيزها. بيش از حد خنديدند بعد بازهم آنقدر خنديدند كه مارتين به فكر افتاد كه بايد درباره آن چيز ديورتيكولي بهشان بگويد. ولي نوئل اول شروع كرد.
گفت: نيگا كنين.
چيزي نگفتند. منتظر شدند.
گفت: من دارم باهاش ميجنگم.
منتظر ماندند.
گفت: شماها كه ميدانيد، همينطوري محض اطلاع.
هوا بلعيدن و نگهداشتنش را تماشا كردند.
گفت: شما دوستاي خوبي بودين. فقط ميخواستم. اينو بگم. همينطوري. ميفهميد كه.
ديوي گفت: متقابلاً برادر.
-تو خوب ميشي نوئل.
-فقط، ميخواستم. بگم.
چهار روز بعد مرد.
راه حلش رژيم بود. تا آنجايي كه او از چيزهايي توي گوگِل سر در ميآورد، واقعاً مريضي نبود. انگار بيشتر منتظر بود تا تبديل به بيماري بشود. بيشتر آدمهايي كه مبتلا هستند خودشان حتي نميدانند. يك خروار خوردني تازه، سبزيجات و اين چيزها. آجيل و دانههاي نباتي درشت قدغن، چيزهايي كه ممكن است آن حفرههاي توي روده را مسدود كند ممنوع است.
گندش بزنند.
صداي خودش را ميشنيد كه دارد تعريف ميكند و مرض را دست كم ميگيرد. رفقا، كونم يك بمب ساعتي شده. باشد براي وقتي كه بعد از مراسم ختم جرعهاي زدند. الان هم ميتوانست آن صحنه را ببيند و صداها را بشنود. سؤالها، خندهها.
به ليزي گفت.
در واقع ليزي را شماتت كرد، ولي فقط يك لحظه. تقصير غذاهايي بود كه ظرف 29 سال بهش داده بود. داشت او را ميكشت. ولي مارتين واقعاً اين فكر را نميكرد. همان روزي كه نوئل مرد به ليزي گفت. بعداً فكر كرد بهتر بود بازهم صبر ميكرد. نبايد با خبر بد خودش سر ميرسيد. ميدانست چه ميكند. دارد خودش را توي قبر نوئل بيچاره مياندازد. با وجود اين گفت.
-من يك چيزي گرفتهام كه بهش ميگويند مرض ديورتيكولي.
حرفش را قطع كرد كه نگويد «خودم». من يك چيزي گرفتهام كه بهش ميگويند مرض ديورتيكولي خودم. ديگر تا آنجا نرفت كه بگويد سرطان هم گرفتهام. نداشت. ولي ميدانست، سرطان آن جا نشسته. پشت ميز آشپزخانه.
مرض.
تا آنجايي كه از مرض سر در آورده بود به ليزي گفت.
-بين اسهال و يبوست در نوسانم. يا اگر يكي از آن خفتها بسته شود.
ديگر زبانش بند آمد. بايد ادامه ميداد. ليزي داشت صاف تو چشمهايش نگاه ميكرد.
گفت: اگر مادة مدفوع توي يكي از آنها برود. يكي از آن سوراخها يا حفره مانندها، ورم ميكند. حتّي عفونت ميكند.
دست ليزي رفت به طرف دهانش.
به ليزي گفت: اگر مواظب نباشم. بعداً ديگر مجبور ميشوند رودهام را در بياورند.
-همة روده را؟
-بيشترش را.
مطمئن كه نبود. تا آنجاها واقعاً مطالعه نكرده بود.
-ولي فقط موقعي كه مواظب نباشم.
-منظورت از مواظبت چيه؟
گفت:منظور رژيم و اين جور چيزهاست.
-رژيمت چهش است؟
-هيچي.
به جلو يله داده بود و داشت آن واژههاي پر طمطراق را از روي ميز جمع ميكرد. چرا دهن كثافتش را نبسته بود.
ليزي گفت: بايد گياهخوار و اين جور چيزها بشوي؟
گفت: نه، نه آنقدرها، ولي بايد سبزيجات بخورم.
- تا حالا هم كه ميخوردي.
- ميدانم.
فقط با پختن گند نزن.
البته اين را نگفت. راستش فكرش را هم نكرد.
شانهاش را بالا انداخت.
- فقط .... بگذريم. حالا ديگر موضوع را ميداني.
پشت ميز نشسته بودند. مارتين به نوئل فكر كرد.
باهم پياده به كليسا رفتند، خودش و ليزي؛ از خانهشان خيلي دور نبود. جمعيت زيادي بود، روي پلهها، توي چمنها، تا توي خيابان منتظر بودند.
به ليزي گفت: خوبه.
خودش هم نفهميد چرا اين حرف را زده. يك دلخوشي براي زن نوئل و بچهها كه ديگر كم كم با ماشينهاي سياه پيدايشان ميشد، با نعش كش. به اين چيزها فكر كرده بود. شوهرم محبوب بود. تمام اين آدمها پدرم را ميشناختند. چهرههاي آشنا، ناآشنا. يك زندگي پروپيمان داشت.
مارتين پيراهن جديدي خريده بود كه به كت و شلوارش بيايد. كمي برايش تنگ بود، ولي كت را كه ميپوشيد، خوب ميشد. چيزي نميگذشت كه وزن كم ميكرد. اين رژيم جديد، ميوه، غلات، سبزي تازه، بقولات. كه لغت ديگري بود بايد توي فرهنگنامه دنبالش ميگشت. لوبيا و نخود. سلامتي و ملال.
نخوابيده بود. از وقتي نوئل مرده بود خوابش نبرده بود. در واقع از يك كمي قبل ترش. قبل از اينكه واقعاً خوابش ببرد، از خواب ميپريد. ميترسيد بخوابد. از سقوط ميترسيد. پوستش خشك شده بود. توي آينه ديد خشكي شده. تمام صورتش، به خصوص از اين سر تا آن سر پيشاني و اطراف بيني. و لك. درست روي پيشانياش، حسشان ميكرد، تهديدآميز، ملتهب، به نظر كلافه ميآمد.
ليزي گفت: از استرس است.
مارتين سر تكان داد.
-از غصه.
مارتين گفت: فقط چند روزه كه مرده.
ليزي جواب داد: شماها دو سال بود ميدانستيد.
حق با ليزي بود. منطقي بود. مرگ، خبر، مارتين كه كاري نكرده بود. وقتي تلفن زنگ زد ميدانست چه شده. منتظر بود.
از همه بدتر موضوع خواب بود. يك شب راحت توفيقي بود كه حالش را جا ميآورد. اينطور احساس ميكرد، تقريباً چنين اعتقادي داشت. شب قبل، ليزي يك شيشه «بنيلين» بهش داده بود، نصفه و نوچ. از وقتي بچهها بزرگ شده بودند بنيلين نديده بود.
-يك قلپ گنده بخور.
مارتين به شيشه نگاه كرد.
گفت: تاريخ انقضايش كي است؟ بايد مال عهد دقيانوس باشد.
ليزي گفت: تاريخ مصرف مهم نيست. اگر خيلي غليظ نشده و هنوز مايع است، خراب نشده. مارتين در شيشه را باز كرد. دهنش را پر كرد. هميشه از مزهاش خوشش ميآمد. قورت داد.
ليزي گفت: بده ببينم.
شيشه را به ليزي داد. ليزي دهنش را پر كرد، قورت داد و دراز كشيد و گفت: شب به خير.
-شب به خير
كپة مرگش را گذاشت ولي دوباره سر ساعت 5/3 بيدار شد. بيدار بيدار. به سقف نگاه ميكرد كه هي روشن ميشد، تار عنكبوت گندهاي آويزان بود كه هميشه ميخواست جارويش كند.
پا شد. صبحانهاش را خورد. صبحانة جديدش. يك ورقه موز و يك ورقه گلابي. به به ،عق. نه، طوري نبود براي او كه خوب بود. وقتي بقيه از خواب بيدار شدند، دوباره گرسنه شد.
دم دروازة كليسا ايستادند و همينطور كه منتظر نعش كش بودند كمي گپ زدند. يك جوري بود، انگار وانمود ميكردند به خاطر مراسم ختم آنجا ايستادهاند.
- خب، رسيد.
- نعش كش از خيابان پيچيد از جلوي آنها گذشت و رفت دم كليسا. به خودشان صليب كشيدند. تابوت توي آن، نوئل، به نظر واقعي نميآمد. و اتومبيلهاي سياه پشت سر نعشكش. دو تا. زنش و بچهها و يك دوست پسر؛ خواهرها، و برادرش از استراليا. همه، آنها را كه از ماشين پياده شدند و مأمورهاي كفن و دفن كه تابوت را از عقب نعش كش به كليسا بردند، تماشا كردند.
او و ليزي به رديفهاي وسطي كليسا رفتند، نه خيلي نزديك نه خيلي دور. مارتين سالها بود كه به كليسا نرفته بود. ولي خوب يادش مانده بود كه چقدر سرد است و وقتي كشيش ميگويد زانو بزنيد، زانوهايش چقدر بايد پائين برود تا به بالشتكهايي برسد كه در طول رديف جلويي كشيده ميشد. و حضرت مسيح در جايگاه صليب چقدر شبيه كيت ريچاردز است. ميخواست به ليزي هم نشان بدهد تا او هم به ياد بياورد. ولي نفسهاي بريده بريده را شنيد. صدايي كه ميشنيد، شبيه نفسهاي بريده بود، تمام سالن نفس نفس ميزد، آرام، همه آنجا بودند. نگاه كرد. زن نوئل از تابوت دور شد. يك قاب عكس بالاي تابوت گذاشته بود. نوئل. پس نفسهاي بريده براي آن بود. نوئل، بيست و پنج سال پيش.
- واي، نگاه كن.
يادش رفته بود. يادش رفته بود كه نوئل آن ريختي بود. يك مرد درشت اندام با نيش تا بناگوش باز و يك يقة پهن روي پيراهن قرمزش. يك مرد خوش قيافة گنده. مردي جوان، برگشته بود به دوربين نگاه ميكرد. درست به سوي آيندهاش.
يادش رفته بود. اين دو سال آخر، شاهد كوچكتر شدن نوئل بودند و در ماههاي آخر؛ اشانتيوني از يك مرد شد. مردي كه مارتين دلش نميخواست آخرين بار باشد كه با او حرف ميزند. بهش با دقت نگاه كرد، داشت يادش ميآمد، داشت نوئل را ذخيره ميكرد. آن مرد واقعي را فراموش كرده بود. مرد تمام عيار را. ولي ايناهاش آنجا بود، روي تابوت.
اين كار بايد اثر سوزناكي ميگذاشت، كه گذاشت. ديدن رنگ و رو رفتگي، يقة پهن. احساس گناه كرد. گذاشته بود فراموش كند. گذاشته بود آن مرد مريض فقط يك آدم باشد. فراموش كرده بود چرا نوئل، نوئل بود، چرا باهم دوست بودند. ولي فقط همين نبود. احساس گناه جا نيفتاده بود. آن را حس ميكرد، ميشنيد. صداي نفسهاي بريده تبديل به زمزمه شد.
آن عكس. باربارا، زن نوئل، عكس گذاشتنش روي تابوت، عالي بود. با شجاعت تا آنجا برود، قاب عكس روي در تابوت سروصدا كند، آرامش دستهايش را حفظ كند. حتي وقتي بر ميگشت كه بنشيند، لبخند ميزد.
مارتين ميتوانست در رديفهاي جلو، ديوي و مردان ديگري را ببيند كه ميشناخت و دوست داشت، همهشان از بالاي سر مردم به هم نگاه ميكردند، لبخند ميزدند. غم و خوشي يك چيز واحد شده بود. مارتين دلش ميخواست حرف بزند. دلش ميخواست بخندد. دلش ميخواست مردي نباشد كه مرض ديورتيكولي دارد. ليزي را پهلوي خودش و احساس ميكرد. زانويش را يواش به زانوي ليزي زد. ليزي هم همين كار را كرد.
كشيش داشت به سوي سكويِ كنار محراب و ميكروفن ميرفت. مارتين از جايي پشت سرش صداي آرامي را شنيد، صداي يك مرد.
-شروع شد.
قيام كردند.





