تبليغاتX
داستان های جالب و خواندنی - ١٧.پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن

پاهام زندگي مخصوص خودشونو دارن

لنگستن هيوز

 

لنگستن هيوز 

 

کفِ سرِ ليوان پري را که متصدي بار جلوش گذاشت، فوت کرد و گفت:
                    ـ اگه مي‌خواهي سرگذشت منو بدوني، توصورتم نيگا نکن، به دستام نيگا نکن، به پاهام نيگا کن. اگه تونستي بگي چه قدر رواونا وايساده‌م.
                    ـ من نمي‌تونم پاهاتو تو کفشات ببينم که!
                    ـ با همين کفشا که من مي‌پوشم، همين کفشايي که نه پوزه‌باريکه، نه صندلي گهواره‌ايه، نه پنجه فرانسويه، فقط يه چيز بزرگ و دراز و پهن و گشاده، مي‌توني بگي چه‌قدر رو پاهام وايساده‌م و چه‌قدر بار سنگين روشون جابه‌جا کرده‌م! پاهام از وايسادن کنار هيچ بار، يا واسه اين‌که من هميشه تو يه بارم، پهن و گشاد نشدن. مي‌دوني، من تو هيچ باري لنگر نمي‌ندازم، مگه چارپايه داشته باشه. تو چطور؟
                    ـ منم هواي کار دستمه. ولي اين قضيه چه ربطي به زندگي گذشته‌ي تو داره؟
                    ـ هرکاري که من مي‌کنم به زندگي گذشته‌م مربوطه. از ويرجينيا گرفته تا جويس. از زنم گرفته تا زاريتا. از شير مادرم گرفته تا همين ليوان آبجو، همه‌چي به هم ربط داره.
                    ـ من ارتباط تو رو با اون يه دلاري که بهت قرض دادم، وقتي باور مي‌کنم که تو قرضتو پس بدي. اين ويرجينيا کيه ديگه؟ تا حالا چيزي ازش بهم نگفته بودي؟
                    ـ ويرجينيا جاييه که من توش به دنيا اومده‌م. من مي‌باس تو يه ايالتي به دنيا مي‌اومدم که اسم يه زنه. واسه همينم از همون روز به بعد، تا الان هيچ‌وقت زنا آرومم نذاشته‌ن.
                    ـ فکر مي‌کنم تو داري لاف بيخودي مي‌زني! اگه همون اندازه که تو دنبال زنا پرسه مي‌زني، اونام دنبال تو بودن حالا نمي‌تونستي با خيال آسوده اين‌جا، رو چارپايه بار بشيني. من هيچ زني رو نديده‌م که واسه خونه رفتن صدات کنه، مث زناي خيلي از اينا که اين‌جا ولن.
                    ـ بهتره جويس توهيچ باري دنبال من نگرده. اين قضيه باعث انفجار بين من و زنم مي‌شه. از اون گذشته، من اصلا خوش ندارم هيچ زني از هيچ باري صدام کنه. اين حق مخصوص يه مرده که گاهي بشينه و لبي ترکنه.
                    ـ اين حق مخصوص رو چه‌جوري به گذشته‌ت ربطش مي‌دي؟
                    ـ من يه بچة کوچيک که بودم، هيچ جايي واسه نشستن و فکر کردن نداشتم. من با سه تا برادر، دوتا خواهر، هفت تا پسرعمو و پسرخاله، يه خاله‌خوندة شوهر کرده، يه عموخونده و يه نوة کشيش بزرگ شده‌م. خونه‌مون تنها چار تا اتاق داشت. هيچ‌وقت خدا، جايي که بشينم و بخورم ـ حتي جايي واسه خوردن شير ـ قبل اين‌کةه بچه گشنة ديگه از دستم بقاپه، نداشتم! من پسر بزرگ خونواده‌م نبودم. تودل‌بروترين بچه‌م نبودم. نمي‌دونم واسه‌چي هيچ‌کس منو دوست نداشت. واسه همينم خودمم مي‌ترسيدم يکي رو مدت زيادي دوست داشته باشم. وقتي‌ام کسي رو دوست مي‌داشتم، ديگه بزرگ شده بودم و با زناي ناجور دوست مي‌شدم. مي‌دوني چرا؟ واسه اين که پيش از اون دوست داشتن کسي رو تمرين نکرده بودم. روي اين اصل نمي‌تونستيم با هم کنار بيايم.
                    ـ اين همون وقتيه که نوشيدن رو انتخاب کردي؟
                    ـ نوشيدن منو انتخاب کرد. ويسکي منو دوست داره، ولي آبجو منو دوست‌تر داره. ازدواج که کردم فهميدم کةه بطري سرد، به همون خوبيةه رختخواب گرمه. مخصوصاً که بطري سرد نمي‌تونه حرف بزنه و يه گرم کنندة رختخواب مي‌تونه. من خوش ندارم يه زن خيلي دربارة خودم با من گپ بزنه. واسه همينه که جويس رو دوستش دارم. اون هميشة خدا دربارة خودش حرف مي‌زنه.
                    ـ من هنوز دارم به پاهات نيگا مي‌کنم و قسم مي‌خورم که اونا از زندگي‌ت واسه من هيچ‌چي رو روشن نمي‌کنن. پاهات يه کتاب باز نيستن که!
                    ـ عيب قضيه اين جاست که تو چش داري، ولي چيزي نمي‌بيني. اين پاها، روي تموم سنگاي خيابون 135 ولنوکس وايساده‌ن. اين پاها به همه چي کمک کرده‌ن. از عدل پنبه بگير، تا يه زن گشنه. اين پاها ده‌هزار مايل تو کار کردن واسة سفيدپوستا راه رفته‌ن. يه ده‌هزارتاي ديگه‌م واسة همراهي با سياپوستا، راه رفته‌ن. اين پاها کنار محرابا، ميزاي قمار، صفاي غذاهاي مفتي، بارا، قبرستونا، در آشپزخونه ها، از صفاي سوپ بگير، تا صفاي نوشيدنيا، وايساده‌ن. پشت پنجره‌هاي شرط‌بندي، بيمارستانا، ميزاي خيرات، نرده‌هاي تأمين‌اجتماعي و همه‌جور صفاي ديگه وايسادن. اگه چارتا پا داشتم، مي‌تونستم توي صفاي بيش‌تري‌ام واستم. واسه همينم هفتصد جفت کفش پاره کرده‌م. هشتادونه جفت کفش تنيس، دوازده جفت صندل تابستوني، به اضافة شيش جفت کفش ولگردي، پوشيده‌م و پاره کرده‌م. با پول جورابايي که همين پاها خريده‌ن، مي‌شه يه کارخونه بافندگي خريد. ذرت‌هايي که من بريدم، مي‌تونست تيغاي يه کمباين آلماني رو کند کنه. تاول‌هايي که من فراموش کرده‌م، مي‌تونه همين تو رو از همين الان تا روز قيامت بگريونه. اگه قرار بود کسايي تاريخ زندگي منو بنويسن، مي‌باس از همين پاهاي من شروع مي‌کردن.
                    ـ بابا، پاهات اون قدرام فوق‌العاده نيستن. از اون گذشته، چيزايي که تو مي‌گي جنبة عمومي‌ داره. اگه راست مي‌گي، يه چيز مخصوص از پاهات بگو که اونا رو از تموم پاهاي ديگة دنيا متفاوت کنه. فقط يه چيز، اگه راست مي‌گي!
                    ـ پنجرة دکون اون سفيد پوستو، اون‌ور خيابون مي‌بيني؟ خُب، همين پاي راستم، تو شورش هارلم اونو شکونده. عدل کوبوندم وسطش. هيچ پاي ديگه‌اي‌ام توي دنيا اونو نشکونده، الا همين پاي راست من! تازه به محض کوبوندن با پاي راستم، اين پاي چپم از جا کنده شد، فرارکرد و منو از مهلکه نجات داد. پاي هيچ‌کس ديگه‌اي اون شب منو از دست پليس فراري نداد، الا همين دو تا پايي که همين الان اين‌جان. پس نگو که اين پاها زندگي مخصوص به خودشونو ندارن!
                    ـ خجالت‌آوره! اين اطراف پرسه زدن و شيشه شيکوندن! واسه چي؟
                    ـ واسه چي! چراشو ‌باس از پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگم بپرسي. اون مي‌باس ساده لوح بوده باشه وگرنه واسه چي گذاشت که توافريقا کَت‌شو ببندنو واسه بردگي بفروشنش؟ واسه چي پدربزرگ پدربزرگ‌مو برا بردگي تربيت کنه؟ واسه چي پدر بزرگمو برابردگي تربيت کنه؟ پدرمو واسه بردگي تربيت کنه؟ پدرمم منو جوري بار بياره که به اون پنجره نيگا کنم و با خودم بگم: اين که مال من نيست، پس بوم م م م! بعد لگدمو بکوبم تو سينه‌ش.
                    ـ اين ليوان بارم مال تو نيست، واسه چي اونو نمي‌شکوني؟
                    ـ اين ليوان، آبجوي منو تو خودش نيگه مي‌داره!
          رازيتا داخل شد. کت پوست خرگوشي پنجشنبه‌شب خود را پوشيده بود؛ لباس پلوخوري‌اش را. کنار بار توقف نگرد و مستقيم به پشت و طرف اتاقک رفت.
          دست ساده لوح بالا رفت و آبجو را تو خندق بلا خالي کرد. ليوان خالي به نقطة خيس قبلي خورد و روي پيشخوان بار برگشت.از روي چارپايه پايين سريد وگفت:
                    - مي‌بخشي، فقط يه دقيقه.
ديگر متوقف کردنش ممکن نبود و گفتم:
                    ـ وايسا ببينم! تو گفتي بعضي چيزا رو مي‌باس از پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگت پرسيد. ولي مي‌خوام بدونم که از مادربزرگ مادربزرگ مادربزرگت مي‌باس چي بپرسم!
                    ـ من تو بازي‌دادن تا اون‌جاهاش پيش نمي‌رم ديگه!
          ساده لوح اين را گفت و رازيتا را، در راهرو آبي پردود، تا اتاقک پشتي دنبال کرد.

+پیمان در 86/03/21 و ساعت 2 قبل از ظهر |