٠١. آغاز کتاب
٠١ـ٠١. آغاز کتاب
٠١ـ٠٢. ستایش خرد
٠١ـ٠٣. گفتار اندر آفرینش عالم
٠١ـ٠٤. گفتار اندر آفرینش مردم
٠١ـ٠٥. گفتار اندر آفرینش آفتاب
٠١ـ٠٦. در آفرینش ماه
٠١ـ٠٧. گفتار اندر ستایش پیغمبر
٠١ـ٠٨. گفتار اندر فراهم آوردن کتاب
٠١ـ٠٩. داستان دقیقی شاعر
٠١ـ١٠. بنیاد نهادن کتاب
٠١ـ١١. در داستان ابومنصور
٠١ـ١٢. ستایش سلطان محمود
٠٢. کیومرث
٠٢ـ٠١. سخن گوی دهقان چه گوید نخست
٠٢ـ٠٢. خجسته سیامک یکی پور داشت
٠٣. هوشنگ
٠٣ـ٠١. جهاندار هوشنگ با رای و داد
٠٣ـ٠٢. یکی روز شاه جهان سوی کوه
٠٣ـ٠٣. چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
٠٤. طهمورث
٠٤ـ٠١. طهمورث
٠٥. جمشید
٠٥ـ٠١. گرانمایه جمشید فرزند او
٠٥ـ٠٢. یکی مرد بود اندر آن روزگار
٠٥ـ٠٣. چو ابلیس پیوسته دید آن سخن
٠٥ـ٠٤. ز آن پس برآمد ز ایران خروش
٠٦. ضحاک
٠٦ـ٠١. چو ضحاک شد بر جهان شهریار
٠٦ـ٠٢. چنان بد که هر شب دو مرد جوان
٠٦ـ٠٣. چو از روزگارش چهل سال ماند
٠٦ـ٠٤. برآمد برین روزگار دراز
٠٦ـ٠٥. نشد سیر ضحاک از آن جست جوی
٠٦ـ٠٦. چو بگذشت ازان بر فریدون دو هشت
٠٦ـ٠٧. چنان بد که ضحاک را روز و شب
٠٦ـ٠٨. فریدون به خورشید بر برد سر
٠٦ـ٠٩. چو آمد به نزدیک اروندرود
٠٦ـ١٠. طلسمی که ضحاک سازیده بود
٠٦ـ١١. چوکشور ز ضحاک بودی تهی
٠٦ـ١٢. جهاندار ضحاک ازان گفت‌گوی
٠٧. فریدون
٠٧ـ٠١. فریدون چو شد بر جهان کامگار
٠٧ـ٠٢. ز سالش چو یک پنجه اندر کشید
٠٧ـ٠٣. فرستاده‌ی شاه را پیش خواند
٠٧ـ٠٤. سوی خانه رفتند هر سه چوباد
٠٧ـ٠٥. نهفته چو بیرون کشید از نهان
٠٧ـ٠٦. برآمد برین روزگار دراز
٠٧ـ٠٧. فرستاده‌ی سلم چون گشت باز
٠٧ـ٠٨. یکی نامه بنوشت شاه زمین
٠٧ـ٠٩. چو تنگ اندر آمد به نزدیکشان
٠٧ـ١٠. چو برداشت پرده ز پیش آفتاب
٠٧ـ١١. فریدون نهاده دو دیده به راه
٠٧ـ١٢. برآمد برین نیز یک چندگاه
٠٧ـ١٣. به سلم و به تور آمد این آگهی
٠٧ـ١٤. سپه چون به نزدیک ایران کشید
٠٧ـ١٥. بدان گه که روشن جهان تیره گشت
٠٧ـ١٦. سپیده چو از تیره شب بردمید
٠٧ـ١٧. چو از روز رخشنده نیمی برفت
٠٧ـ١٨. به شاه آفریدون یکی نامه کرد
٠٧ـ١٩. به سلم آگهی رفت ازین رزمگاه
٠۷ـ٢٠. تهی شد ز کینه سر کینه دار
٠٨. منوچهر
٠٨ـ٠١. منوچهر یک هفته با درد بود
٠٨ـ٠٢. کنون پرشگفتی یکی داستان
٠٨ـ٠٣. یکایک به شاه آمد این آگهی
٠٨ـ٠٤. چنان بد که روزی چنان کرد رای
٠٨ـ٠٥. چنان بد که مهراب روزی پگاه
٠٨ـ٠٦. ورا پنج ترک پرستنده بود
٠٨ـ٠٧. پرستنده برخاست از پیش اوی
٠٨ـ٠٨. رسیدند خوبان به درگاه کاخ
٠٨ـ٠٩. چو خورشید تابنده شد ناپدید
٠٨ـ١٠. چو خورشید تابان برآمد ز کوه
٠٨ـ١١. چو برخاست از خواب با موبدان
٠٨ـ١٢. میان سپهدار و آن سرو بن
٠٨ـ١٣. چو آمد ز درگاه مهراب شاد
٠٨ـ١٤. پس آگاهی آمد به شاه بزرگ
٠٨ـ١٥. به مهراب و دستان رسید این سخن
٠٨ـ١٦. چو در کابل این داستان فاش گشت
٠٨ـ١٧. چو شد ساخته کار خود بر نشست
٠٨ـ١٨. پس آگاهی آمد سوی شهریار
٠٨ـ١٩. بفرمود تا موبدان و ردان
٠٨ـ٢٠. چنین گفت پس شاه گردن فراز
٠٨ـ٢١. زمانی پر اندیشه شد زال زر
٠٨ـ٢٢. پس آن نامه‌ی سام پاسخ نوشت
٠٨ـ٢٣. همی رند دستان گرفته شتاب
٠٨ـ٢٤. بزد نای مهراب و بربست کوس
٠٨ـ٢٥. بسی برنیامد برین روزگار
٠٨ـ٢٦. بیامد یکی موبدی چرب دست
٠٨ـ٢٧. چو آگاهی آمد به سام دلیر
٠٨ـ٢٨. منوچهر را سال شد بر دو شست


+پیمان در 86/05/12 و ساعت 10 بعد از ظهر |